تبليغاتX
Neyshabur Dialect Dictionary

Neyshabur Dialect Dictionary

واژه نامه گویش نیشابوری

چوله‌قـزك بارن كـن    بـــارن بـ‌‌پــاين كــن

گندوم د زر خاكـــه    از توشنگي هلاكه

بزغله شـــــير ميه    چپو پنيـــــــــر ميه

 

با ترانه‌ي چوله‌قزك، روزگاري نه چندان دور، روستازادگان نشابور، گوش به جاري شدن ترنم باران بر دشت‌هاي سرزمين سپيده و نسيم صبح مي‌ايستادند. از اين دست بسيارند ترانه‌ها، لالايي‌ها، افسانه‌ها، مثل‌ها و ... كه پدران و مادران ما، آرمان‌ها و آرزوها، دردها و سوزها، آموخته‌ها و تجربه‌ها، داشته‌ها و نداشته‌ها، انديشه‌ها و باورهاي خود را در قالب آنها مي‌ريختند و بر محمل گويش كهن و شيرين نيشابوري، سينه به سينه به فرزندانشان مي‌سپردند.

 

فلكلر (Folklore)

مردمان، همواره با انگاره‌ها، سنت‌ها و ميراث حكمت‌هاي زندگي كه از گذشته‌هاي دور به آنها رسيده است، زندگي مي‌كنند. اين انگاره‌ها، سنت‌ها و حكمت‌ها كه از يك سو، حياتي شفاهي دارند (بر زبان مردم جاريند از طريق زباني از نسلي به نسل بعدي منتقل مي‌شوند) و از سويي ديگر، بازنمايي از هويت، جهان‌نگري و دانش عمومي گروهي از مردم‌اند را «فرهنگ عامّه»، «فرهنگ مردم»، «دانش عوام» يا «فلكلر» ناميده‌اند.

 

فلكلر ]فولكلور؛ فلكلور؛ فولكلر[، واژه‌اي فرانسوي است كه از دوجزء فلك (folk) به معني توده، و لور (lore) به معني  دانش، تركيب يافته است، كه نخستين بار آمبروزا مورتن (Ambroise Morton) در 1885 ميلادي، آثار باستان و ادبيات توده را folklore ناميد. برخي تعريف‌ها براي فلكلر عبارتند از: علم به آداب و رسوم توده‌ي مردم؛ افسانه‌ها و تصنيف‌هاي عاميانه؛ توده شناسي (فرهنگ معين). فرهنگ عامه؛ مجموعه‌ي عقايد، انديشه‌ها، قصه‌ها، آداب و رسوم، ترانه‌ها و هنرهاي ساده و ابتدايي يك ملت.

 

فرهنگ عامه‌ي هر منطقه، هر قوم، هر شهر بيان كننده‌ي آرمان‌ها، انديشه‌ها و تجربه‌هاي ارزنده‌اي است كه نسل ديروز را به امروز پيوند مي‌دهد و ارزش‌ها، هنجارها، سنت‌ها و حكمت‌هاي زندگي را به نسل‌هاي بعد منتقل مي‌كند. اين سنت‌ها و انگاره‌هاي اجتماعي به زندگي مردم، معني و مفهوم مي‌بخشد و آنها را به ادامه‌ي زندگي دلگرم مي‌كند. پيداست كه اگر اين وابستگي‌ها از آنها گرفته شود، كار و تلاش و اميد و آرزو به بن‌بست مي‌رسد. پيوند مداوم بين نسل‌ها از رهگذر فرهنگ عامه، باعث پويايي انديشه، ابتكار و خلاقيت و توسعه‌ي فرهنگي در جامعه‌ي انساني مي‌گردد. مگر نه اينكه هر بنايي را بر مبنايي بايد ساخت و بي‌جا نگفته اند كه «ملتي كه گذشته‌اش را نشناسد، آينده‌اش را نمي‌تواند بسازد».

 

با اين پيشينه، فرهنگ عامه‌ي هر منطقه و هر گروه از مردم و هر ملت را مي‌توان در زمره‌ي ميراث فرهنگي آنها به شمار آورد. به عبارتي، فرهنگ عامه ميراث شفاهي و معنوي است كه بازنماي ارتباط حيات فرهنگي و تاريخي يك قوم  يا يك ملت است كه با نمودهاي گفتاري، رفتاري و موسيقايي ظاهر مي‌شود.

 

اما از يك سو تحولات پرشتاب اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي در دهه هاي اخير كه پيشرفت‌ و توسعه‌ي فن‌آوريهاي ارتباطي، رسانه ها و وسايل حمل و نقل كه جهان و مردمان آن را به ورطه‌ي فرهنگ ديكته‌اي مصرفي و ماشيني فرو غلتانده، و فرهنگ گونه‌گون و ريشه‌دار عامه را متاثر ساخته و به تدريج، آن را كمرنگ و بي‌معنا جلو داده است و از سويي ديگر طبيعت شفاهي و حيات سينه به سينه‌ي فرهنگ عامه، آسيب‌پذيري اين گنجينه‌ي ارزشمند را دو چندان نموده است، به نحوي كه بسياري از سنت‌ها، باورها و ساير داشته‌هاي بومي به نفع فرهنگ غول‌آساي مصرف و ماشين، پاي را از اذهان و افواه مردم كوچه و بازار كنار كشيده، فراموش و محو شده و چراغ اين ميراث رو به خاموشي مي‌رود و اگر در مورد گردآوري، ثبت و پژوهش بر روي آن كاري انجام نشود، در فردايي نه چندان دور، فرصت از دست رفته و آن‌گاه چيزي به عنوان ميراث و بازگوكننده‌ي هويت جمعي ما باقي نخواهد ماند.

 

فلكلر و گويش

در اين ميان گويش‌هاي محلي و منطقه‌اي نقشي اساسي و انكارناپذير را به عنوان محمل و ظرف انتقال و حيات باورها و سنت‌هاي مردم (يا به بياني كلي‌تر، فرهنگ عامه‌) ايفا مي‌كنند. گويش‌‌ها به عنوان يكي از گونه‌ها و اشتقاقات زبان مادر، علاوه بر كاركرد محمل انتقال فرهنگ مردم، به مثابه‌ي پاسگاه و گنجينه‌ي واژه‌ها، اصطلاحات و تعبيراتي كه در زبان مادر به فراموشي سپرده شده‌اند و يا كاربرد خود را از دست داده‌اند نيز قابل توجه‌اند و از نگاهي ديگر گويش‌ها به لحاظ حيات پويا و طبيعي‌شان بر زبان عوام، مولد اجزا و تركيباتي غني هستند كه، مطالعه و استخراج و بكارگيري آنها مي‌تواند موجب غناي زبان مادر گردد. گويش نيشابوري نيز از اين دسته است، داراي قدمتي ديرينه، پر از فراز و فرود در مسير تاريخ، گنجينه‌اي سرشار ناشي از ارتباط و تطور فرهنگي اقوام گوناگون .... در بازنماياندن گوشه‌اي از قابليت‌هاي گويش نيشابوري شما را به مقاله‌ي ارزش گويش نيشابوري ارجاع مي‌دهيم.

 

در راستاي معرفي گويش نيشابوري، اينجانب به همراهي گروهي از دوستان علاقه‌مند به فرهنگ و هويت ابرشهر ايران‌زمين در كلوب نيشابور به ويژه مساعدت مدير پرتلاش كلوب –دهليزشرق- بر آن شديم گوشه‌اي از كار را گرفته و با استخراج و ثبت بخشي كوچك از واژگان گويش نيشابوري كه به سان پايه و محملي براي كار در ساير حوزه‌هاي فرهنگ شفاهي مردم نيشابور است، اقدامي هرچند مبتدي، كوچك و آزمايش‌گونه در اين حوزه به انجام برسانيم. باشد كه پژوهشگران نيشابوري و نيشابور دوستان و نيز نهادهاي فرهنگي ذيربط، همچون گذشته با نگاهي كاربردي و ارزشي به اين حوزه نيز نگريسته و وارد اين ميدان شوند تا گويش نيشابوري و بطور كلي‌تر فرهنگ عامه‌ي نيشابور، آن گونه كه به حق شايسته‌ي آن است معرفي شود و نيز به عنوان ميراثي نيك كه نشان از دانش و باورهاي مردمان حكيم ابرشهر سنتي و باستاني دارد، در اختيار آيندگان قرار گيرد. 

... ققنوس شرق ... 

 

 

برخي دستاوردهاي گردآوري واژگان نيشابوري را به شرح زير مي‌توان بر شمرد:

 

  1. حفظ و ماندگاري واژه‌هاي گويش نيشابوري از طريق ثبت و مكتوب كردن آنها
  2. فراهم آمدن منبعي ابتدايي به عنوان ماده‌ي خام كارهاي تخصصي پژوهشگران حوزه‌ي گويش‌شناسي
  3. معرفي اجمالي گويش نيشابوري و توانمندي‌هاي آن در شبكه‌ي جهاني (اينترنت)
  4. متوجه كردن نگاه‌ها و انديشه‌ها به اين حوزه و اهميت و ارزش كار بر روي آن
  5. ترويج گويش نيشابوري و ترغيب جوان‌ترهاي نيشابور به استفاده و تعامل با آن
  6. در اختيار قرار دادن سرنخ‌هايي براي پژوهشگران ساير حوزه‌هاي فرهنگ عامه در راستاي كار در اين حوزه

 

شايان ذكر است كه:

 

  • اين واژه‌نامه كاري مبتدي، ترويجي و به عبارتي مشتي نمونه‌ي خروار است و بالتبع به هيچ وجه نمي‌توان به جامعيت و صحت واژه‌ها، آوانگاري و تعاريف ارايه شده، چه از ديدگاه كمي و چه كيفي، استناد نمود.
  • جدول آوانگاري ارايه شده، كاري ابتكاري است و چه بسا ايراداتي بر آن وارد باشد. بنابراين ثبت آوانگارد گويش نيشابوري بدان گونه كه بايسته است در حوزه‌ي متخصصين علم آواشناسي و آوانگاري قرار مي‌گيرد.

 

 

 

خواهشمند است واژه‌هاي پيشنهادي خود را براي اضافه شدن به واژه‌نامه و نيز نظرات اصلاحي‌تان را در قسمت نظرات (نظر بدهيد) – در پايين كادرهايي كه واژه‌ها در آن قرار گرفته‌اند-، وارد نماييد.

با سپاس از شما به خاطر همراهيتان

 

برقرار و هماره پيروز باشيد

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط چوله قزک  | 

  

در آوانویسی واژگان نیشابوری ثبت شده در این وب‌نوشت، از نشان‌های آوایی جدول زیر و در نگارش و تنظیم واژه‌نامه (در متن واژه‌نامه) از اختصارات و نشان های زیر استفاده شده است.

 

اختصارات و نشان‌ها

  

نک:

نگاه کنید به

 

//

صورت آوانویسی شده‌ی هر واژه در بین دو خط مایل آمده است

 

؛

تعریف‌های مختلف یک واژه بوسیله‌ی نقطه ویرگول از هم جدا شده اند

 

{}

برخی واژه‌ها ممکن است به چند صورت بیان شوند، صورت‌های دیگر واژه‌ها در داخل این نشان‌ها آمده‌اند

 

()

برای تبیین بهتر مفهوم برخی واژه، توضیحاتی در داخل دو پرانتز ذکر شده است

 

 

 

جدول آوانگاری گویش نیشابوری

 

نشان آوایی

نشان الفبایی

نمونه در زبان فارسی

نمونه در گویش نیشابوری

توضیحات

ă

آ

آب /ăbăd/

آو /ăw/

 

a

ـَ ، اَ

اَبر /abr/

اَبر /abr/

 

b

ب

باد /băd/

باد /băd/

 

č

چ

چای /yăč/

چای /yăč/

 

d

د

دور /dur/

دور /dur/

 

e

ـِ ، اِ

اسم /esm/

اِسم /esm/

 

f

ف

برف /barf/

برف /barf/

 

g

گ

گرم /garm/

گرم /garm/

 

h

ه ، هـ

هفت /haft/

هفت /haft/

 

h

ح

حال /lăh/

حال /lăh/

نک (1)

i

اي

میز /miz/

میز /miz/

 

j

ج

کاج /kăj/

کاج /kăj/

 

k

ک

کسر /kasr/

کسر /kasr/

 

l

ل

بال /băl/

بال /băl/

 

m

م

بیمار /bimăr/

بیمار /bimăr/

 

n

ن

خان /xăn/

خان /xăn/

 

o

ـُ ، اُ

اُردک /ordak/

اُردک /ordak/

 

ŏ

-

باد-وک /bădŏk/

نک (2)

p

پ

پر /par/

پر /par/

 

q

ق ، غ

مغز /maqz/

مغز /maqz/

 

r

ر

برگ /barg/

برگ /barg/

 

s

س، ث، ص

ترس /tars/

ترس /tars/

 

š

ش

شب /šab/

شو /šaw/

 

t

ت ، ط

بت /bot/

بت /bot/

 

u

او ، ُو

پول /pul/

پول /pul/

 

w

و

وام /wăm/

وام /wăm/

 

x

خ

نخ /nax/

نخ /nax/

 

y

ی

یار /yăr/

یار /yăr/

 

z

ز، ض، ظ

راز /răz/

راز /răz/

 

ž

ژ

مژه /može/

موژه /muža/

 

-

-

کرت /k‚rat/

نک (3)

w

و

وام /wăm/

وام /wăm/

 

-

ع

؟

؟

نک (4)

 

توضیحات (نک):

 

  1. در زبان فارسی و گویش رسمی امروز، مخرج ادای همخوان (حرف بی صدا= صامت) های «هـ» و «ح » بسیار نزدیک به هم می باشد، اما در گویش نیشابوری تفاوت ادای این دو همخوان بسیار محسوس و متمایز است، بنابراین نشان آوایی « h » را برای همخوان «هـ» و « h » (زیر خط دار) را برای همخوان «ح» در نظر گرفته ایم.
  2. در زبان فارسی و گویش رسمی امروز، واکه ای (حرف صدادار= مصوت) نظیر ضمه و یا واو اشباع شده یا مجهول کاربرد ندارد، در حالی که در گویش نیشابوری این واکه ها هنوز به حیات خود ادامه می‌دهند، بنابراین نشانه ی « ŏ » را برای آوانویسی این واکه ها و نیز صورت نوشتاری « ـو » (واو دنباله‌دار کشیده) را برای نگارش در نظر گرفته ایم.
  3. در برخی واژه‌های گویش نیشابوری مانند «کرت، پلتاو، کدون و ...» پس از حرف نخستین واژه، واکه ای مستتر است که در اغلب نگارش ها این واکه لحاظ نشده و حرف ساکن محسوب شده است در حالی که این واکه ارزش آوایی داشته و توسط گویش‌وران نیشابوری به وفور مورد استفاده قرار می گیرد بنابراین در آوانویسی این واکه از نشان قراردادی « ‚ » استفاده کرده ایم.
  4. همخوان «ع» در گویش مانند عربی و از همان مخرج ادا می شود اما ما در این واژه‌نامه، برای آن نشان آوایی در نظر نگرفته و بسته به واکه‌ای که بعد از آن می‌آید، همان واکه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی پس‌آیند را بجای آن آورده‌ایم مثلا در آوانویسی واژهی عینه به معنی آینه را به گونه‌‌ی /ayna/ به حساب آورده‌ایم. شایسته است در کارویژه‌ها (کارهای تخصصی)، برای همخوان «ع» در گویش نیشابوری که برخلاف زبان فارسی امروز، دارای ارزش آوایی ویژه‌ای است، نشان آوایی در نظر گرفته شود.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط چوله قزک  | 

 

ت

Neyshabur Dialect

 

±      تاس /tăs/: 1. ظرف؛ کاسه. 2. کچل؛ بی‌موی

±      تاوپلچ /tăw-p‚leč/: پیچ و تاب

±      تخ‌بل /tax-bel/: پشت بیل

±      تخته مشک /taxt‚-mašk/: صندوق

±      تخچه /taxča/: {طخچه /taxča/}: مرغ

±      ترقزداین /t,rqaz dăyan/: پرتاب کردن

±      تریخ /t‚rix/: راست ایستاده

±      ترونجیه /t‚runjiya/: پژمرده است

±      تریزنا /t‚rizna/: بوی نم ناشی از ادرار

±      تریس‌کنده /t‚ris-konda/: لجباز

±      تسمه /tasma/: کمربند؛ تسمه

±      تکّه /takka/: گوسفند یا بز نر

±      تل /tal/: همتا؛ همانند؛ یار

±      تل‌تلی /t‚lt‚li/: رفیق‌باز

±      تلخ /tal‚x/:1. استخر؛ آبگیر 2. مزه‌ی تلخ

±      تلس هواس /t‚l‚s hawăs/: هوا و هوس

±      تلشخ /t‚lšax/: ترشه‌های چوب؛ تکه های ریز چوب

±      تلیسک /t‚lisk/: قسمتی از یک خوشه‌ی انگور

±      تمرّوج /t‚rruj/: تب نوبه

±      تنقسی /t‚nqsi/: تنگدستی؛ نداری؛ زندگی در رنج و سختی

±      تنگل اندوختن /t,ngal andoxtan/: {تنقل اندوختن /t,nqal andoxtan/}: جاخوش کردن

±      تنوک /t‚nuk/: پهن؛ تنک

±      توشله /tušla/: تیله؛ گوی کوچک

±      تـوله /tŏla/: هل دادن

±      تونگلو /tung‚lu/: {تنگلو /t‚ng‚lu/}: کوزه‌ی کوچک

±      تیار /tiyăr/: آماده؛ درست

±   تیار‌خوار /tiyăr-xăr/: به کسی گفته می‌شود که در بدست آوردن نیازمندی‌هایش تلاش نمی کند و از دسترنج دیگران بهره می برد.

±      تیچه /tayča/: یک لنگه خورجین

±      تیکّل کیدن /tikkal kidan/: گشتن؛ جستجو کردن

±      تیکُّ خوردن /tikko khordan/: شکّه شدن؛ فشار روانی شدید و ناگهانی وارد شدن یه کسی

±      تینگ /ting/: چنگ؛ نوک

±      تینگ‌تز /ting-tez/: مترصد فرصت؛ تیز چنگ

±      ته‌لوشی /taluši/: پولی که در عروسی گرفته می شود

±      تلوکه /t‚luka/: باج گرفته

±      توروه /tŏrwa/: توبره؛ کوله‌پشتی

±      توقلی /toeqoli/:بره‌ی دو ساله‌ی گوسفند

±       

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط چوله قزک  | 

 

ب

مهر نیشابور

 

±      باجی /băji/: خواهر

±      باد خوردن /băd xordan/: 1. تاب بازی کردن؛ معلق بودن بر روی هوا. 2. جریان یافتن هوا بر روی چیزی

±      باد باد کیدن /băd-băd kidan/: فخرفروشی کردن؛ خود را بیش و برتر از دیگران نشان دادن

±      باد کیدن /băd kidan/: قهر کردن، ناز کردن از روی رنجیدگی

±      باد و بیدم /băd-o-baydam/: باد و بوران. ]نک: بیدم[

±      باد ـوک /bădŏk/: پرافاده، مغرور

±      بار خواب /băr xăb/: بهار خواب؛ تراست خانه

±      باک کلو /băk-k‚lo/: {باکلو /băk‚lo/}: پدر بزرگ

±      بای داین /băy dăyan/: باختن؛ از دست دادن

±      ب پوف پوف نگا دشتن /b‚ puf puf n‚gă doštan/: به نرمی و ملایمت رفتار یا کار کردن؛ مدارا کردن

±      بجـول /b‚jŏl/: استخوان ترقوه (معمولا حیواناتی چون گوسفند، گاو، شتر و ...)

±      بجول بزی /bazi b‚jŏl/: نوعی بازی که با بجول انجام می گیرد. نک بجول

±      بحولّنی /behŏllani/: پس بدهی؛ خرج کنی؛ جبران کنی] بحولّوندن /b‚hŏllondan/: پس دادن[

±      بخ ترّه /bex-trra/: جالیز

±      بخته /baxta/: گوسفند پرواری نر

±      بختنه /bext‚na/: پهلو

±      بخ گـوشی /bex-qŏši/: سیلی

±      بدفلع /bad-f‚le/: بدعادت

±      ب دم امین /b‚ dom amiyan/: وقت دوشیدن شیر گوسفند فرارسیدن (صبح‌گاه شیر گوسفندان را می دوشند)

±      برجمه /barjama/: پالان

±      ب رد کیدن /berad kidan/: گم کردن

±   برونه /b‚runa/: شکاف، سوراخ یا بریدگی در قسمت پایینی سازه هایی مانند تنور (که در مورد تنور از طریق برونه، خاکستر برجای مانده را بیرون می‌کشند)

±   برّی کیدن /b‚rri kidan/: پیراستن مو به شیوه‌ی چیدن پشم گوسفندان؛ پیراستن موی سر به نحوی که پستی و بلندی‌های جای قیچی اصلاح مشخص باشد.

±   بزم /bezom/: {بیزم /beyzom/}: گویه ای برای تایید سخنان طرف مقابل گفتگو و ادامه‌ی سخن به کار می رود (احتمالا مخفف: به از آن هم ...)

±      ب زوال /be z‚wăl/: ناتوان؛ ضعیف؛ مضلوم

±      بزه /baza/: پهنا (پزه)

±      بزی کیدن /bazi kidan/: 1. بازی کردن. 2. رقصیدن

±      بعری کیدن /beari kidan/: لودگی کردن

±      بقلوو /b‚qlavu/: بوقلمون

±      بگردم /begrdom/: 1. دور بزنم؛ چرخ بزنم؛ گشت و گذار کنم؛ 2. فدا شوم (بگردمت: فدایت شوم)؛ 3. جستجو کنم

±      بلعّت /bal-ato/: به اصطلاح پول کسی را بالا کشیدن

±      ب لقّ و پق /be laqq-o paq/: بدون سرو صدا؛ ساکت

±      بلکم /balkom/: شاید

±      بلّق /b‚lloq/: صدای ترکیدن حباب

±      بنجیر /banjir/: نوعی دانه‌ی روغنی؛ کرچک

±      بنچه /bonča/: دسته (یک بنچه پول /yak bonča pul/= یک دسته پول)

±      بلغـور /b‚lqŏr/: نوعی ماده‌ی غذایی حاصل از از آرد درشت گندم

±      بلغـوشیر /b‚lqŏšir/: ماده‌ی غذایی حاصل از بلغور و شیر

±      بلو /balu/: زگیل (نوعی عارضه‌ی پوستی)

±      بلیش ماهر /bališmăh‚r/: جانوری شبیه سوسک که بال های سختی دارد

±      بوج‌چه /buj-ča/: لقمه‌ی بزرگ نان در دهان جویدن

±      بودی /budi/: تمام؛ کامل

±      بوشی کیدن /bawši kidan/: شیوه ای از استعمال مواد مخدر

±      بوزم‌غوره /bŏzomqŏra/: نوعی خارپشت با جثه و تیغ‌های بزرگ

±      بوغه /bŏqa/: آمیزش دادن گاو (احتمالا به منظور اصلاح نژاد)

±      بوک /buk/: گونه؛ لپ

±      بولویه /bulvaya/: پرستو

±      بـوی ری /bŏyri/: بیرون؛ خارج هر چیز

±      بیاج /beyăj/: بوته‌ی هندوانه وخربزه

±      بیاخ /biyăx/: گویه ای که برای فراخواندن و تحریک سگ بکار می رود (بیاخ بیاخ)

±      بیتی /bayati/: 1. ابزاری برای درو محصول کشاورزی. 2. دام (معمولا گاو) که به کمک ان گندم و جو درو می کنند

±      بیدم /baydam/: سرما.]نک باد و بیدم[

±      بیغوشbayqu/: {بغوش /baquš/}: جغد

±      بینیج /baynij/: گهواره

±      بییوُ /biyawo/: بیابان

  

پ

مهر نیشابور 

 

±      پابله /păbela/: برگرداندن خاک زمین کشاورزی بوسیله‌ی بیل (شبیه شخم زدن)

±      پا د سف استیه /pă d‚ sef astiya/: پافشاری می‌کند؛ بر موضع خود اصرار می‌کند

±      پال پال کیدن /păl kidan păl/: جاسوسی کردن؛ به حالتی شک برانگیز به دنبال چیزی گشتن

±      پتو /petaw/: جلوی خورشید نشستن و آفتاب گرفتن

±      پتّیخ /p‚ttix/: آشفته؛ پریشان؛ موی پریشان

±      پچّخ زین /paččax ziyan/: باز نشستن؛ بسیار راحت نشستن

±      پچّخ پچّخ کیدن /kidan  paččax paččax/: باز راه رفتن؛ گشاد گشاد گام برداشتن

±      پچّّـوخ /p‚ččŏx/: آکنه؛ جوش صورت

±      پچّخه /pačč‚xa/: عمل و حالت پچّخ زین. ]نک: پچّخ زین[

±   پچّه‌ورملیه /pačč‚-w‚rmaliya/: به کسی گفته می شود که در هر مجلسی و هر کاری چه بی‌دعوت و چه بادعوت داوطلب است.

±      پخ /pax/: صاف؛ تخت (کلش پخه /k‚llaš paxa/: (بالا یا جلو یا بالای) سر او شکلی تخت دارد)

±      پخ پخی /p‚x p‚xi/: قلقلک

±      پرپری /p‚rpri/: پروانه

±   پرپری کیدن (داین) /p‚rpri dăyan/: طعمه قرار دادن یک کبوتر (با تکان دادن او در دست و بالتبع پر زدن وی) برای جلب و صید دیگر کبوترها

±      پرتاو داین /p‚rtăw dăyan/: گذاشتن؛ رها کردن

±      پردس فردا /p‚rdas f‚rda/: پسین فردا؛ دو روز بعد

±      پرنه /p‚rena/: پریروز؛ دو روز پیش

±      پروکیه /p‚rukiya/: پژمرده است (پروک زیه /p‚ruk ziya/)

±      پزینه /pazina/: پله؛ پلکان

±      پسارت /posărt/: زمین آماده‌ی شخم زدن

±      پسلنگ /pasalang/: ول‌گردی؛ هرزگردی؛ بی‌هدف گشتن

±      پسّـوک /passŏk/: ول‌گرد؛ هرزه گرد

±      پشنه /pašna/: ته؛ پاشنه

±      پشو /pešo/: پشتی؛ پیشین

±      پشینگ /p‚šing/: ترشح؛ تراوش؛ پاشیدن

±   پل /pal/: پشته‌های کوچک (دیواره‌های بسیار کوتاه خاکی) که زمین‌های کشاورزی را از هم جا می‌کنند و نیز برای هدایت آب در آبراه به کار می روند.

±      پلتاو /p‚ltăw/: پالتو

±   پلخمون /p‚laxmon/: {تلخمون /t‚laxmon/}: تیر کمان (به شکل Y که معمولا از شاخه ی درختان ساخته می‌شود و تیر آن سنگ است)

±      پلشت /p‚lašt/: کثیف؛ ناشسته؛ بدطینت

±      پلوری /p‚lwari/: دام پروار؛ چاق؛ فربه

±      پلّه /p‚lla/: نصف؛ دو نیم کردن یک چیز

±      پله کیدن /pela Kidan/: گیر دادن؛ تعقیب کردن و رها نکردن

±      پناپسقـول /p‚nă-p‚sqŏl/: پناه‌گاه؛ مخفی‌گاه

±      پنچل /pančel/: پنچر

±      پوچه /puča/: کپک

±      پورچنه /purčana/: پرحرف؛ پرچانه

±      پوزشه تاو مته /puzša tăw m‚ta/: روی بر می‌گرداند؛ بی اعتنایی می‌کند

±      پوفله /pufla/: آبله؛ تاول

±      پـولهر /pŏlhor/: پژمرده

±      پـوس لوک /pŏsluk/: پوست کلفت؛ جان سخت؛ مقاوم

±   پوشته /pušta/: 1. باری که بتوان ان را بر پشت حمل کرد. 2. پشته در زمین های کشاورزی بخصوص باغ‌های مو (انگور)؛ تاق در برابر ناو

±      پولته /pulta/: فیتیله

±      پی روه /pay rava/: زمین کشاورزی بعد از درو ( اغلب در مورد کشت جو و گندم)

±      پیر /piyar/: پدر

±      پی /pay/: پشت؛ ماقبل

±      پیشده /pišde/: دورشو (برای گربه)

±      پیشون /peyšon/: ته؛ انتها؛ عقب

±      پی لینگی /pay-lingi/: پشت پا؛ تکل از پشت

±      پینجله /pinj‚la/: پنجره

±      پینگال /pingăl/: ناخن

±      پیه مزنه /paya m‚zna/: صدای رعد (آذرخش) به گوش می رسد

±       

+ نوشته شده در  ساعت   توسط چوله قزک  | 

 

آ

  مهر نیشابور 

 

±      آزک /ăz‚k/: باز؛ دوباره؛ دیگر بار

±      آق ملّا /aqmlla/: {آق مرزا /ăqm‚rză/} شوهر خواهر

±      آق مرزا: ]نک: آق ملّا[

±      آغشکه /kašăq/: {آغشگه/ăqšga/؛ آغشغه/ăqšqa/}: پنجره‌ی کوچک

±      آغال /ăqăl/: جای نگهداری گوسفندان، در بند کردن چیزی به وسیله‌ی چیز دیگر

±      آو /ăw/: آب

±      آودوزدک /ăwduzdak/: نوعی سوسک

±      آو عینه کیدن /ăw-ayna kidan/: {آو اَینه کیدن}: آراستن و مرتب کردن موی سر با استفاده از آب در جلوی آینه

 

 

الف

  مهر نیشابور

 

±      اتش /atash/: آتش

±      اتش برق /at‚šbarq/: رعد و برق؛ آذرخش

±   اتش گاو /at‚š-găw/: میله‌ ای طویل و نسبتا قطور که برای به هم زدن مواد آتش‌زای داخل تنور یا کوره (مانند هیزم) و برافروخته‌تر کردن آتش استفاده می‌شود.

±      اِ تیم /e-tim/: ای وای! (گویه ای برای بیان تعجب)

±      اتینا /ataynă/: بیهوده

±      اجّاش /ajjăš/: هرگز

±      اجیر /ajir/: بیدار؛ سرزنده؛ سرحال

±   اُ جور کی باد میه و شخه مجمبه /o jur ki băd miya-vo šaxa mojonba/: به این صورت که باد می‌آید و شاخه می‌جنبد ...؛ اوضاع و شرایط حاکی بر این است که ...

±      اخاد /axăd/: همراه؛ با

±      اختلاط کیدن /axt‚lăt kidan/: صحبت کردن؛ گفتگو کردن؛ با هم حرف زدن

±      اخکوک /axkŏk/: چغاله‌ ی زردآلو

±      ارا کیدن /ară kidan/: آرایش کردن؛ آراستن

±      ارده /ar‚da/: {عرده /ar‚da/}: لاستیک خودرو؛ تایر خودرو

±      ارّه /arra/؛ /orra/: زن وقیح و دریده

±      ارونجه /arunja/؛ /runjaă/: یونجه

±      ازا /eză/: ماده‌ی اشتعال زای روی جعبه‌ی کبریت

±      از پوشتی /az pušti/: پشتیبانی؛ حمایت؛ طرف‌داری

±      از دستی /az d‚sti/: عمدا؛ به عمد

±      از رد /az rad/: دنبالِ؛ پشت سرِ

±      از سر وا کیدن /az sar wă kidan/: کار را به پایان رساندن؛ پذیرایی مناسب را به جا آوردن

±      از سر کول افتین /az s‚r kavl aftiyan/: از تدبیر کاری افتادن؛ از  کاری یا چیزی غافل شدن

±      از کلّی صحب /az k‚llay sŏh‚b/: از سر صبح؛ از ابتدای صبح

±      از گلو هم بدر رفتن /az g‚lu ham b‚dar roftan/: با هم کنار آمدن؛ مصالحه کردن

±      استاق /astăq/: گوسفند نازا

±      استقو /ast‚qo/: استخوان

±      اشکاف /eškăf/: کمد دیواری

±      اشکینه آوجیج /aškina-ăwjij/: نوعی غذا (اشکنه)

±      اغوش /aquš/: 1. آغوش. 2. یک دسته گندم یا هر گیاه و محصول درو شده که در آغوش جای گیرد

±      اغیله /aqila/: مشغول کاری بودن؛ مشغله

±      اقراف /aqrăf/: شکاف بزرگ

±      الغاو بلغاو /alqăw-balqăw/: همهمه؛ سر صدای زیاد و نامفهوم

±      الفچ /alefč/: {علفچ //alefč؛ الیفچ/{/alefč: چسبناک

±      القاج /alqăj/: نوعی نخ ضخیم که در بافت قالی کاربرد دارد

±      القشنه /alqošna/: نوعی گِرِه

±      القیشتک /alqištak/: بشکن زدن

±   -َک /-ak/: او (ضمیرپسوند برای سوم شخص در افعال گذشته‌ ی ساده. مثال: هستک /hastak/= او هست؛ گوفتک /guftak/= او گفت)

±      ـَک /-ak/: تو (ضمیر پسوند برای دوم شخص در برخی افعال امر. مثال: وایستک /văystak/= بایست)

±      اله /ala/: سیاه، خشمگین (چشم الگی /肚mal‚gi/: چشم غرّه)

±      اـلّه کیدن /lla kidanŏ/: خم شدن (انسان)

±      الونه /alwana/: نوعی کیسه (شبیه خورجین)

±      اله توک /alatŏk/: {عله توک //alatŏk} بیمار؛ مریض

±      الیز /aliz/: {علیز/aliz/؛ التیز/altiz/؛ علتیز/altiz/}: لگد زدن (حیوانات)

±      الیجک /alijak/: دستکش ضدخار

±      الیف /alif/: قاچ باریک

±      اماج /amăj/: نوعی غذای سوپ مانند

±      امبون /ambon/: کیسه

±      انتیکّه /antikka/: {عنتیکّه /antikka/}: عتیقه؛ آنتیک؛ قدیمی

±      انجی /anji/: {عنجی /anji/}: ذرّه؛ مقدار ناچیز

±      اُنجی /onji/: آنجا

±      انجین /anjiyan/: رشته رشته کردن (انجیدن)

±      اندر /andar/: ناتنی

±      اوسار /awsăr/: افسار

±      اوسنه /avsana/: افسانه؛ قصه؛ داستان

±      ایشتوی؟ /ištŏwi/: چطوری؟؛ حالت چطور است؟

±      ایقزر /iqzar/: این قدر؛ این مقدار

±      ایکّه /ikka/: تنها

±      اینجی /inji/: اینجا

±      اییش /ayiš/: 1. اصطلاحی در کشاورزی؛ 2. خانواده؛ عائله (دو اییشه /du-ayiša/: مردی که دو همسر(خانواده) دارد)

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط چوله قزک  | 

 

ج

نیشابور مهر

 

±      جاجگا کیدن /jăjagă kidan/: 1. فراهم کردن مقدمات کاری. 2. رسمی برگزار کردن؛ برای کاری، تمام گذاشتن

±      جاش دره /jăš dara/: جا دارد؛ بعید نیست؛ محتمل است؛ ممکن است

±      جرجر /jarjar/: صدای باران

±      جرح /jar,h/: داغ دل؛ سوز دل

±      جرگّ و پرگ کیدن /j,r,gg-o-p,r,g kidan/: سوختن (صدای سوختن آتش)

±      جزّک /j,zzak/: حرص دادن کسی را

±      جعده /ja,da/: جاده؛ راه

±      جغرغ /j,qreq/: چرخ پنبه دانه گیری؛ ابزاری برای جداسازی دانه از پنبه

±      جغور بغور /jaqur-baqur/: گوشت سرخ شده و آماده‌ خوردن

±      جفنگ /jafang/: سخن‌خنده دار؛ حرف مزاح‌گونه

±      جگا /jagă/: ظرف (غذاخوری).

±      جل /jal/: پرنده‌ای کوچک

±      جَلد /jald/: {جلت /jolt/}: چابک؛ زرنگ

±      جلّی /j,lli/: {گلّی /g,lli/؛ گلّین /g,llin/}: کوچک؛ خرد

±      جله /jala/: باران تند و شدید

±      جلیزقه /j,lizqa/: جلیقه

±      جمکـوو /jamakŏw/: ابزاری چوبین برای کوبیدن پارچه در هنگام شستن

±      جمل /j,mal/: 1. دوقلو؛ دو قلوهای گوسفندی 2. دو فرد شبیه به هم.

±      جمنده /j,m,nda/: جنبنده

±      جنمّرگ /j,nommarg/: 1. (احتمالا) مرگ به جان. 2. (در اصطلاح عامه) شیطان صفت؛ بازیگوش

±      جیشت /jišt/: زشت؛ بدمنظر؛ کار یا حالت نامطلوب

±      جولد ـوز /j,waldŏz/: سوزن مخصوص دوختن جوال، کیسه گونی و پارچه های ضخیم

±      جوال /j,wăl/: کیسه ای از جنس حاحیم که اغلب برای حمل گندم و جو به‌کار می رفته است.

±      جـوشگر /jŏšgar/: جوش دهنده

±      جـوغ /jŏq/: ابزاری چوبین که در هنگام شخم زدن بر روی گردن گاو مزرعه انداخته می‌‌شود

±      جول‌جول کیدن /jul jul kidan/: تکان خوردن

±      جون /jon/: بدن؛ جان؛ روح و روان.

±      جونه /j,wana/: گاو نر (جوان).

±      جهیل /jahil/: نادان؛ جاهل

±   جیجّین /jijjiyan/: سوختن (جمع شدن یا مچاله شدن یک چیز معمولا از جنس های پلاستیک، فرآورده های پتروشیمی و ... در اثر سوختن؛ مثال: بجیجی /b,jijji/= سوخت)

±      جیر /jir/: کش (دارای حالت ارتجاعی)

±      جیرز /jirz/: درز؛ شکاف؛ جرز

±      جیرق /jirq/: 2. آتش برافروخته. 1.برافروخته؛ پرانرژی؛ سرحال.

±      جیند /jind/: جن

±      جیغ کیدن /jiq kidan/: صدا زدن؛ بانگ زدن کسی را

±      جیغوک /jiqŏk/: کسی که بسار جیغ می کشد ]نک: جغنه /joqna/ [

±      جغنه /joqna/: 1. جغد. 2. کسی که زیاد جیغ می کشد. ]نک: جیغـوک/jiqŏk/[

±      جـووه /jŏwa/: جوی (کوچک) آب (در کشاورزی و باغداری).

 

 

 

چ

نیشابور مهر

 

±      چارچشمی /čăr-č,šmi/: با چهار چشم؛ دقت کردن در دیدن؛ مراقب و ناظر دقیق بودن

±   چایدن /čăydan/: 1. چدن (فلز) 2. ظرفی که در آن برخی مواد خوراکی مانند گوشت، آجیل‌جات و ... را تف می دهند (سرخ می کنند).

±      چاقره /čăqara/: چاه بسار طویل (بلند) و غالبا متروک

±      چاینیک /čăynik/: ظرف گرم نگهدارنده‌ی چای؛ فلاسک

±      چپّو /čeppo/: چوپان

±      چپ‌چرقه /čap-č,rqa/: چشم کلاج؛ چشم تابدار

±      چخت /čoxt/: سقف

±      چخ‌چخ /čax-čax/: گپ‌زدن بسیار؛ یادآوری از گذشته و حال؛ گفت‌وگوی خودمانی. (چخ‌چخ کیدن: گپ زدن خودمانی)

±      چخـوی /čakŏy/: مقنّی؛ چاه کن. (چاه جوی)

±      چدیر /čadir/: چادر

±      چرَ /čara/: روبرو؛ مقابل

±   چر کیدن/kidan čor/: خیره شدن؛ متمرکز کردن حواس از جمله شنوایی بر یک جای یا نقطه به منظور پی بردن به آنچه که می‌گذرد

±      چراغ‌برات /čorăq-borăt/: شب‌های اول نیمه‌ی شعبان که مردمان به زیارت اهل قبور (مردگان) می‌روند

±   چرشاخ /čar-šăx/: ابزاری سنتی برای در معرض باد قرار دادن محصولات (گندم و جو) درو شده به منظور جدا ساختن دانه از کاه (این ابزار شبیه بیل است با این تفاوت که در قسمت سر آن به جای سطح فلزی بیل، چند میله‌ی نسبتا نک تیز پیش بینی شده است که به این میله های اصطلاحا شاخ می‌گویند)

±   چرشو /čar-šaw/: 1. چادر شب 2. پارچه‌ای مربع شکل و ضخیم که لحاف و سایر وسایل خواب را در آن بسته بندی می‌کنند.

±      چرقد /čarqad/: روسری زنانه که چهار‌گوشه است

±      چرمه /čorma/: محل نگهداری دام‌ها، طویله

±      چرنه /čorna/: سر لوله‌ی برخی ظروف مانند قوری، آفتابه، پیت نفت و ...

±      چروا /čarva/: چهار پای؛ خر؛ الاغ

±      چرـوق /čarŏq/: نوعی کفش محلی

±      چز /čaz/: {جز /jaz/} جیرجیرک

±      چشماش ول‌ول منه /č,šmăš v,l-v,l m,na/: با چشمانی شفاف، اشک‌الود و شفاف نگاه می‌کند

±      چشم‌الگی /č,šm-al,gi/: چشم غرّه؛ تهدیدآمیز و خشن نگاه کردن به کسی

±      چشم ملمی /m,lm,li č,šm/: هیز؛ چشم‌چران

±      چغَل /č,qal/: ضخیم و زبر

±      چغِل /č,qel/: ابزاری برای بیختن

±      چغورت /čoqort/: چانه

±      چغـوک /č,qŏk/: گنجشک

±      چغوک‌زرد /č,qŏk-zard/: گنجشکی که بنابر اعتقاد برخی، خبر می رساند(استعاری و افسانه‌ای)

±      چق /čeq/: محل فروش پرندگان

±      چلاک /čalăk/: منتظر فرصت؛ چالاک

±      چلاو‌صفی /č,lăw-safi/: آبکش (مثل: چلاو‌صفی ب افتوه مگه دوسلخه: آبکش به آفتابه می‌گوید تو 2 سوراخ داری!)

±      چل‌بزه /čalbaza/: مسیر رودخانه‌ی بی‌آب

±   چل‌تیکّه /čeltikka/: پارچه‌ی بزرگی که از به هم دوختن تکه پارچه های کوچک مازاد حاصل از خیاطی تهیه می شود و معمولا از آن برای روانداز وسایل خانه، پرده، روی تاقچه، روفرشی، روی انداز وسایل خواب، روفرشی و ... استفاده می‌کرده‌اند

±   چلک /čelak/: ظرف مخصوص حمل نفت (بطور عام مایعات نفتی)؛ پیت نفت. (در این ظرف یک محل در قسمت بالا برای ریختن مایعات و در قسمت کناری ظرف، یک لوله، برای تخلیه ی مایعات، و در کنار (پهلو) دیگر آن یک دستگیره برای حمل و جابجایی راحت آن تعبیه شده)

±      چل‌مرد /čelmard/: کوتوله؛ مرد بسیار کوتاه قد

±      چله /čala/: چاله؛ چاه یا گودال بسیار کوچک و کم‌عمق

±      چم /čam/: 1. جلو؛ محل؛ جایی در محل دید 2. میل؛ گرایش

±      چمبر /čombar/: چنبر؛ حلقه؛ دایره؛ حلقه‌ای که مار به دورخویش می‌زند

±      چمبه /čomba/: کتک

±      چـودار /čŏw-dăr/: دارنده‌ی دام؛ دامدار؛ چوپان

±      چوری /čowri/: النگو؛ زینت‌آلاتی حلقه‌ای که زنان آن را بر ساق دست آویزند.

±      چوک /čuk/: آلت تناسلی بچگانه‌ی مذکر

±      چـوله قزک /čŏl,-qazak/: مترسک

±      چونه /čune/: بله (گویه ای برای تایید)

±      چنق /čanaq/: چانه

±      چنو /č,no/: چنان

±      چنی /č,ni/: چنین

±      چیقذر /čiqzar/: چه اندازه

±      چیکّله /čikk,la/: قطره‌؛ ذرهّ‌ای از مایعات

±      چیلّه /čilla/: چلّه‌ی زمستان؛ زمستان

±   چینگ /čing/: 1. چنگ 2.پنجه‌ی پرندگان 3. بالا یا گوشه‌ی یک چیز (چینگ سر-وق/ăing, sarŏq/: 1. یک گوشه‌ی پارچه‌ی بقچه 2. یک گوشه‌ی روسری).]نک:تینگ/ting/]

±      چینگال /činqăl/: 1. با چنگ؛ با پنجه و ناخن 2. ابزار غذا خوری (چنگال)

±      چینگ د چینگ /čing d, čing/: سر به سر (کسی یا همدیگر) گذاشتن

±      چینگ و لینگ کیدن /čing-o ling kidan/: با بی میلی غذا خوردن؛ کم غذا خوردن

±      چینه /čina/: دانه و ارزن (غذای ماکیان)

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط چوله قزک  | 

 

ح

Neyshabur Mehr

 

 

±      حپّاو /happăw/: بی‌اراده؛ بی‌نظم؛ نادان

±      حپّی شاو /happi-šăw/: صدای عطسه

±      حپکه /hapka/: مات و مبهوت؛ سکته

±      حپّلی‌حپاو /happ,li-hapăw/: بسیار بی‌اراده و بی‌نظم؛ بسیار نادان و نفهم

±      حتل /hatol/: خپل؛ چاغ و گرد

±      حج‌دو‌دو /haj-daw-daw/: نوعی سوسک که حرکات سریعی دارد

±      حجمت /hajamat/: حجامت؛ شیوه‌ی سنتی خارج کردن خون زاید از بدن

±      حجی‌ترسنی /haji-t,rsani/: تهدید نهایی؛ اولتیماتوم

±      حرّای /horrăy/: داد و فریاد

±      حرم‌حرج /harom-haraj/: تباه کردن مال یا هر چیز دیگر؛ اصراف کردن

±   حرم‌مرگ /harom-marg/: دعای مردن به مرگ حرام (گویه‌ای است که در موقعیت عصبانیت به حیواناتی که خللی در روند و نظم زندگی ایجاد کرده یا نافرمانی می کنند، گفته می‌شود)

±      حشه‌داو /haš,-dăw/: کسی که به تعهدات خود در بازی یا کار و ... عمل نمی‌کند و همه چیز را انکار (حاشا) می‌کند

±      حصّه /hassa/: سهم

±      حصیل /h