تبليغاتX
Neyshabur Dialect Dictionary

Neyshabur Dialect Dictionary

واژه نامه گویش نیشابوری

چوله‌قـزك بارن كـن    بـــارن بـ‌‌پــاين كــن

گندوم د زر خاكـــه    از توشنگي هلاكه

بزغله شـــــير ميه    چپو پنيـــــــــر ميه

 

با ترانه‌ي چوله‌قزك، روزگاري نه چندان دور، روستازادگان نشابور، گوش به جاري شدن ترنم باران بر دشت‌هاي سرزمين سپيده و نسيم صبح مي‌ايستادند. از اين دست بسيارند ترانه‌ها، لالايي‌ها، افسانه‌ها، مثل‌ها و ... كه پدران و مادران ما، آرمان‌ها و آرزوها، دردها و سوزها، آموخته‌ها و تجربه‌ها، داشته‌ها و نداشته‌ها، انديشه‌ها و باورهاي خود را در قالب آنها مي‌ريختند و بر محمل گويش كهن و شيرين نيشابوري، سينه به سينه به فرزندانشان مي‌سپردند.

 

فلكلر (Folklore)

مردمان، همواره با انگاره‌ها، سنت‌ها و ميراث حكمت‌هاي زندگي كه از گذشته‌هاي دور به آنها رسيده است، زندگي مي‌كنند. اين انگاره‌ها، سنت‌ها و حكمت‌ها كه از يك سو، حياتي شفاهي دارند (بر زبان مردم جاريند از طريق زباني از نسلي به نسل بعدي منتقل مي‌شوند) و از سويي ديگر، بازنمايي از هويت، جهان‌نگري و دانش عمومي گروهي از مردم‌اند را «فرهنگ عامّه»، «فرهنگ مردم»، «دانش عوام» يا «فلكلر» ناميده‌اند.

 

فلكلر ]فولكلور؛ فلكلور؛ فولكلر[، واژه‌اي فرانسوي است كه از دوجزء فلك (folk) به معني توده، و لور (lore) به معني  دانش، تركيب يافته است، كه نخستين بار آمبروزا مورتن (Ambroise Morton) در 1885 ميلادي، آثار باستان و ادبيات توده را folklore ناميد. برخي تعريف‌ها براي فلكلر عبارتند از: علم به آداب و رسوم توده‌ي مردم؛ افسانه‌ها و تصنيف‌هاي عاميانه؛ توده شناسي (فرهنگ معين). فرهنگ عامه؛ مجموعه‌ي عقايد، انديشه‌ها، قصه‌ها، آداب و رسوم، ترانه‌ها و هنرهاي ساده و ابتدايي يك ملت.

 

فرهنگ عامه‌ي هر منطقه، هر قوم، هر شهر بيان كننده‌ي آرمان‌ها، انديشه‌ها و تجربه‌هاي ارزنده‌اي است كه نسل ديروز را به امروز پيوند مي‌دهد و ارزش‌ها، هنجارها، سنت‌ها و حكمت‌هاي زندگي را به نسل‌هاي بعد منتقل مي‌كند. اين سنت‌ها و انگاره‌هاي اجتماعي به زندگي مردم، معني و مفهوم مي‌بخشد و آنها را به ادامه‌ي زندگي دلگرم مي‌كند. پيداست كه اگر اين وابستگي‌ها از آنها گرفته شود، كار و تلاش و اميد و آرزو به بن‌بست مي‌رسد. پيوند مداوم بين نسل‌ها از رهگذر فرهنگ عامه، باعث پويايي انديشه، ابتكار و خلاقيت و توسعه‌ي فرهنگي در جامعه‌ي انساني مي‌گردد. مگر نه اينكه هر بنايي را بر مبنايي بايد ساخت و بي‌جا نگفته اند كه «ملتي كه گذشته‌اش را نشناسد، آينده‌اش را نمي‌تواند بسازد».

 

با اين پيشينه، فرهنگ عامه‌ي هر منطقه و هر گروه از مردم و هر ملت را مي‌توان در زمره‌ي ميراث فرهنگي آنها به شمار آورد. به عبارتي، فرهنگ عامه ميراث شفاهي و معنوي است كه بازنماي ارتباط حيات فرهنگي و تاريخي يك قوم  يا يك ملت است كه با نمودهاي گفتاري، رفتاري و موسيقايي ظاهر مي‌شود.

 

اما از يك سو تحولات پرشتاب اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي در دهه هاي اخير كه پيشرفت‌ و توسعه‌ي فن‌آوريهاي ارتباطي، رسانه ها و وسايل حمل و نقل كه جهان و مردمان آن را به ورطه‌ي فرهنگ ديكته‌اي مصرفي و ماشيني فرو غلتانده، و فرهنگ گونه‌گون و ريشه‌دار عامه را متاثر ساخته و به تدريج، آن را كمرنگ و بي‌معنا جلو داده است و از سويي ديگر طبيعت شفاهي و حيات سينه به سينه‌ي فرهنگ عامه، آسيب‌پذيري اين گنجينه‌ي ارزشمند را دو چندان نموده است، به نحوي كه بسياري از سنت‌ها، باورها و ساير داشته‌هاي بومي به نفع فرهنگ غول‌آساي مصرف و ماشين، پاي را از اذهان و افواه مردم كوچه و بازار كنار كشيده، فراموش و محو شده و چراغ اين ميراث رو به خاموشي مي‌رود و اگر در مورد گردآوري، ثبت و پژوهش بر روي آن كاري انجام نشود، در فردايي نه چندان دور، فرصت از دست رفته و آن‌گاه چيزي به عنوان ميراث و بازگوكننده‌ي هويت جمعي ما باقي نخواهد ماند.

 

فلكلر و گويش

در اين ميان گويش‌هاي محلي و منطقه‌اي نقشي اساسي و انكارناپذير را به عنوان محمل و ظرف انتقال و حيات باورها و سنت‌هاي مردم (يا به بياني كلي‌تر، فرهنگ عامه‌) ايفا مي‌كنند. گويش‌‌ها به عنوان يكي از گونه‌ها و اشتقاقات زبان مادر، علاوه بر كاركرد محمل انتقال فرهنگ مردم، به مثابه‌ي پاسگاه و گنجينه‌ي واژه‌ها، اصطلاحات و تعبيراتي كه در زبان مادر به فراموشي سپرده شده‌اند و يا كاربرد خود را از دست داده‌اند نيز قابل توجه‌اند و از نگاهي ديگر گويش‌ها به لحاظ حيات پويا و طبيعي‌شان بر زبان عوام، مولد اجزا و تركيباتي غني هستند كه، مطالعه و استخراج و بكارگيري آنها مي‌تواند موجب غناي زبان مادر گردد. گويش نيشابوري نيز از اين دسته است، داراي قدمتي ديرينه، پر از فراز و فرود در مسير تاريخ، گنجينه‌اي سرشار ناشي از ارتباط و تطور فرهنگي اقوام گوناگون .... در بازنماياندن گوشه‌اي از قابليت‌هاي گويش نيشابوري شما را به مقاله‌ي ارزش گويش نيشابوري ارجاع مي‌دهيم.

 

در راستاي معرفي گويش نيشابوري، اينجانب به همراهي گروهي از دوستان علاقه‌مند به فرهنگ و هويت ابرشهر ايران‌زمين در كلوب نيشابور به ويژه مساعدت مدير پرتلاش كلوب –دهليزشرق- بر آن شديم گوشه‌اي از كار را گرفته و با استخراج و ثبت بخشي كوچك از واژگان گويش نيشابوري كه به سان پايه و محملي براي كار در ساير حوزه‌هاي فرهنگ شفاهي مردم نيشابور است، اقدامي هرچند مبتدي، كوچك و آزمايش‌گونه در اين حوزه به انجام برسانيم. باشد كه پژوهشگران نيشابوري و نيشابور دوستان و نيز نهادهاي فرهنگي ذيربط، همچون گذشته با نگاهي كاربردي و ارزشي به اين حوزه نيز نگريسته و وارد اين ميدان شوند تا گويش نيشابوري و بطور كلي‌تر فرهنگ عامه‌ي نيشابور، آن گونه كه به حق شايسته‌ي آن است معرفي شود و نيز به عنوان ميراثي نيك كه نشان از دانش و باورهاي مردمان حكيم ابرشهر سنتي و باستاني دارد، در اختيار آيندگان قرار گيرد. 

... ققنوس شرق ... 

 

 

برخي دستاوردهاي گردآوري واژگان نيشابوري را به شرح زير مي‌توان بر شمرد:

 

  1. حفظ و ماندگاري واژه‌هاي گويش نيشابوري از طريق ثبت و مكتوب كردن آنها
  2. فراهم آمدن منبعي ابتدايي به عنوان ماده‌ي خام كارهاي تخصصي پژوهشگران حوزه‌ي گويش‌شناسي
  3. معرفي اجمالي گويش نيشابوري و توانمندي‌هاي آن در شبكه‌ي جهاني (اينترنت)
  4. متوجه كردن نگاه‌ها و انديشه‌ها به اين حوزه و اهميت و ارزش كار بر روي آن
  5. ترويج گويش نيشابوري و ترغيب جوان‌ترهاي نيشابور به استفاده و تعامل با آن
  6. در اختيار قرار دادن سرنخ‌هايي براي پژوهشگران ساير حوزه‌هاي فرهنگ عامه در راستاي كار در اين حوزه

 

شايان ذكر است كه:

 

  • اين واژه‌نامه كاري مبتدي، ترويجي و به عبارتي مشتي نمونه‌ي خروار است و بالتبع به هيچ وجه نمي‌توان به جامعيت و صحت واژه‌ها، آوانگاري و تعاريف ارايه شده، چه از ديدگاه كمي و چه كيفي، استناد نمود.
  • جدول آوانگاري ارايه شده، كاري ابتكاري است و چه بسا ايراداتي بر آن وارد باشد. بنابراين ثبت آوانگارد گويش نيشابوري بدان گونه كه بايسته است در حوزه‌ي متخصصين علم آواشناسي و آوانگاري قرار مي‌گيرد.

 

 

 

خواهشمند است واژه‌هاي پيشنهادي خود را براي اضافه شدن به واژه‌نامه و نيز نظرات اصلاحي‌تان را در قسمت نظرات (نظر بدهيد) – در پايين كادرهايي كه واژه‌ها در آن قرار گرفته‌اند-، وارد نماييد.

با سپاس از شما به خاطر همراهيتان

 

برقرار و هماره پيروز باشيد

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط چوله قزک  | 

  

در آوانویسی واژگان نیشابوری ثبت شده در این وب‌نوشت، از نشان‌های آوایی جدول زیر و در نگارش و تنظیم واژه‌نامه (در متن واژه‌نامه) از اختصارات و نشان های زیر استفاده شده است.

 

اختصارات و نشان‌ها

  

نک:

نگاه کنید به

 

//

صورت آوانویسی شده‌ی هر واژه در بین دو خط مایل آمده است

 

؛

تعریف‌های مختلف یک واژه بوسیله‌ی نقطه ویرگول از هم جدا شده اند

 

{}

برخی واژه‌ها ممکن است به چند صورت بیان شوند، صورت‌های دیگر واژه‌ها در داخل این نشان‌ها آمده‌اند

 

()

برای تبیین بهتر مفهوم برخی واژه، توضیحاتی در داخل دو پرانتز ذکر شده است

 

 

 

جدول آوانگاری گویش نیشابوری

 

نشان آوایی

نشان الفبایی

نمونه در زبان فارسی

نمونه در گویش نیشابوری

توضیحات

ă

آ

آب /ăbăd/

آو /ăw/

 

a

ـَ ، اَ

اَبر /abr/

اَبر /abr/

 

b

ب

باد /băd/

باد /băd/

 

č

چ

چای /yăč/

چای /yăč/

 

d

د

دور /dur/

دور /dur/

 

e

ـِ ، اِ

اسم /esm/

اِسم /esm/

 

f

ف

برف /barf/

برف /barf/

 

g

گ

گرم /garm/

گرم /garm/

 

h

ه ، هـ

هفت /haft/

هفت /haft/

 

h

ح

حال /lăh/

حال /lăh/

نک (1)

i

اي

میز /miz/

میز /miz/

 

j

ج

کاج /kăj/

کاج /kăj/

 

k

ک

کسر /kasr/

کسر /kasr/

 

l

ل

بال /băl/

بال /băl/

 

m

م

بیمار /bimăr/

بیمار /bimăr/

 

n

ن

خان /xăn/

خان /xăn/

 

o

ـُ ، اُ

اُردک /ordak/

اُردک /ordak/

 

ŏ

-

باد-وک /bădŏk/

نک (2)

p

پ

پر /par/

پر /par/

 

q

ق ، غ

مغز /maqz/

مغز /maqz/

 

r

ر

برگ /barg/

برگ /barg/

 

s

س، ث، ص

ترس /tars/

ترس /tars/

 

š

ش

شب /šab/

شو /šaw/

 

t

ت ، ط

بت /bot/

بت /bot/

 

u

او ، ُو

پول /pul/

پول /pul/

 

w

و

وام /wăm/

وام /wăm/

 

x

خ

نخ /nax/

نخ /nax/

 

y

ی

یار /yăr/

یار /yăr/

 

z

ز، ض، ظ

راز /răz/

راز /răz/

 

ž

ژ

مژه /može/

موژه /muža/

 

-

-

کرت /k‚rat/

نک (3)

w

و

وام /wăm/

وام /wăm/

 

-

ع

؟

؟

نک (4)

 

توضیحات (نک):

 

  1. در زبان فارسی و گویش رسمی امروز، مخرج ادای همخوان (حرف بی صدا= صامت) های «هـ» و «ح » بسیار نزدیک به هم می باشد، اما در گویش نیشابوری تفاوت ادای این دو همخوان بسیار محسوس و متمایز است، بنابراین نشان آوایی « h » را برای همخوان «هـ» و « h » (زیر خط دار) را برای همخوان «ح» در نظر گرفته ایم.
  2. در زبان فارسی و گویش رسمی امروز، واکه ای (حرف صدادار= مصوت) نظیر ضمه و یا واو اشباع شده یا مجهول کاربرد ندارد، در حالی که در گویش نیشابوری این واکه ها هنوز به حیات خود ادامه می‌دهند، بنابراین نشانه ی « ŏ » را برای آوانویسی این واکه ها و نیز صورت نوشتاری « ـو » (واو دنباله‌دار کشیده) را برای نگارش در نظر گرفته ایم.
  3. در برخی واژه‌های گویش نیشابوری مانند «کرت، پلتاو، کدون و ...» پس از حرف نخستین واژه، واکه ای مستتر است که در اغلب نگارش ها این واکه لحاظ نشده و حرف ساکن محسوب شده است در حالی که این واکه ارزش آوایی داشته و توسط گویش‌وران نیشابوری به وفور مورد استفاده قرار می گیرد بنابراین در آوانویسی این واکه از نشان قراردادی « ‚ » استفاده کرده ایم.
  4. همخوان «ع» در گویش مانند عربی و از همان مخرج ادا می شود اما ما در این واژه‌نامه، برای آن نشان آوایی در نظر نگرفته و بسته به واکه‌ای که بعد از آن می‌آید، همان واکه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی پس‌آیند را بجای آن آورده‌ایم مثلا در آوانویسی واژهی عینه به معنی آینه را به گونه‌‌ی /ayna/ به حساب آورده‌ایم. شایسته است در کارویژه‌ها (کارهای تخصصی)، برای همخوان «ع» در گویش نیشابوری که برخلاف زبان فارسی امروز، دارای ارزش آوایی ویژه‌ای است، نشان آوایی در نظر گرفته شود.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط چوله قزک  | 

 

ت

Neyshabur Dialect

 

±      تاس /tăs/: 1. ظرف؛ کاسه. 2. کچل؛ بی‌موی

±      تاوپلچ /tăw-p‚leč/: پیچ و تاب

±      تخ‌بل /tax-bel/: پشت بیل

±      تخته مشک /taxt‚-mašk/: صندوق

±      تخچه /taxča/: {طخچه /taxča/}: مرغ

±      ترقزداین /t,rqaz dăyan/: پرتاب کردن

±      تریخ /t‚rix/: راست ایستاده

±      ترونجیه /t‚runjiya/: پژمرده است

±      تریزنا /t‚rizna/: بوی نم ناشی از ادرار

±      تریس‌کنده /t‚ris-konda/: لجباز

±      تسمه /tasma/: کمربند؛ تسمه

±      تکّه /takka/: گوسفند یا بز نر

±      تل /tal/: همتا؛ همانند؛ یار

±      تل‌تلی /t‚lt‚li/: رفیق‌باز

±      تلخ /tal‚x/:1. استخر؛ آبگیر 2. مزه‌ی تلخ

±      تلس هواس /t‚l‚s hawăs/: هوا و هوس

±      تلشخ /t‚lšax/: ترشه‌های چوب؛ تکه های ریز چوب

±      تلیسک /t‚lisk/: قسمتی از یک خوشه‌ی انگور

±      تمرّوج /t‚rruj/: تب نوبه

±      تنقسی /t‚nqsi/: تنگدستی؛ نداری؛ زندگی در رنج و سختی

±      تنگل اندوختن /t,ngal andoxtan/: {تنقل اندوختن /t,nqal andoxtan/}: جاخوش کردن

±      تنوک /t‚nuk/: پهن؛ تنک

±      توشله /tušla/: تیله؛ گوی کوچک

±      تـوله /tŏla/: هل دادن

±      تونگلو /tung‚lu/: {تنگلو /t‚ng‚lu/}: کوزه‌ی کوچک

±      تیار /tiyăr/: آماده؛ درست

±   تیار‌خوار /tiyăr-xăr/: به کسی گفته می‌شود که در بدست آوردن نیازمندی‌هایش تلاش نمی کند و از دسترنج دیگران بهره می برد.

±      تیچه /tayča/: یک لنگه خورجین

±      تیکّل کیدن /tikkal kidan/: گشتن؛ جستجو کردن

±      تیکُّ خوردن /tikko khordan/: شکّه شدن؛ فشار روانی شدید و ناگهانی وارد شدن یه کسی

±      تینگ /ting/: چنگ؛ نوک

±      تینگ‌تز /ting-tez/: مترصد فرصت؛ تیز چنگ

±      ته‌لوشی /taluši/: پولی که در عروسی گرفته می شود

±      تلوکه /t‚luka/: باج گرفته

±      توروه /tŏrwa/: توبره؛ کوله‌پشتی

±      توقلی /toeqoli/:بره‌ی دو ساله‌ی گوسفند

±       

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط چوله قزک  | 

 

ب

مهر نیشابور

 

±      باجی /băji/: خواهر

±      باد خوردن /băd xordan/: 1. تاب بازی کردن؛ معلق بودن بر روی هوا. 2. جریان یافتن هوا بر روی چیزی

±      باد باد کیدن /băd-băd kidan/: فخرفروشی کردن؛ خود را بیش و برتر از دیگران نشان دادن

±      باد کیدن /băd kidan/: قهر کردن، ناز کردن از روی رنجیدگی

±      باد و بیدم /băd-o-baydam/: باد و بوران. ]نک: بیدم[

±      باد ـوک /bădŏk/: پرافاده، مغرور

±      بار خواب /băr xăb/: بهار خواب؛ تراست خانه

±      باک کلو /băk-k‚lo/: {باکلو /băk‚lo/}: پدر بزرگ

±      بای داین /băy dăyan/: باختن؛ از دست دادن

±      ب پوف پوف نگا دشتن /b‚ puf puf n‚gă doštan/: به نرمی و ملایمت رفتار یا کار کردن؛ مدارا کردن

±      بجـول /b‚jŏl/: استخوان ترقوه (معمولا حیواناتی چون گوسفند، گاو، شتر و ...)

±      بجول بزی /bazi b‚jŏl/: نوعی بازی که با بجول انجام می گیرد. نک بجول

±      بحولّنی /behŏllani/: پس بدهی؛ خرج کنی؛ جبران کنی] بحولّوندن /b‚hŏllondan/: پس دادن[

±      بخ ترّه /bex-trra/: جالیز

±      بخته /baxta/: گوسفند پرواری نر

±      بختنه /bext‚na/: پهلو

±      بخ گـوشی /bex-qŏši/: سیلی

±      بدفلع /bad-f‚le/: بدعادت

±      ب دم امین /b‚ dom amiyan/: وقت دوشیدن شیر گوسفند فرارسیدن (صبح‌گاه شیر گوسفندان را می دوشند)

±      برجمه /barjama/: پالان

±      ب رد کیدن /berad kidan/: گم کردن

±   برونه /b‚runa/: شکاف، سوراخ یا بریدگی در قسمت پایینی سازه هایی مانند تنور (که در مورد تنور از طریق برونه، خاکستر برجای مانده را بیرون می‌کشند)

±   برّی کیدن /b‚rri kidan/: پیراستن مو به شیوه‌ی چیدن پشم گوسفندان؛ پیراستن موی سر به نحوی که پستی و بلندی‌های جای قیچی اصلاح مشخص باشد.

±   بزم /bezom/: {بیزم /beyzom/}: گویه ای برای تایید سخنان طرف مقابل گفتگو و ادامه‌ی سخن به کار می رود (احتمالا مخفف: به از آن هم ...)

±      ب زوال /be z‚wăl/: ناتوان؛ ضعیف؛ مضلوم

±      بزه /baza/: پهنا (پزه)

±      بزی کیدن /bazi kidan/: 1. بازی کردن. 2. رقصیدن

±      بعری کیدن /beari kidan/: لودگی کردن

±      بقلوو /b‚qlavu/: بوقلمون

±      بگردم /begrdom/: 1. دور بزنم؛ چرخ بزنم؛ گشت و گذار کنم؛ 2. فدا شوم (بگردمت: فدایت شوم)؛ 3. جستجو کنم

±      بلعّت /bal-ato/: به اصطلاح پول کسی را بالا کشیدن

±      ب لقّ و پق /be laqq-o paq/: بدون سرو صدا؛ ساکت

±      بلکم /balkom/: شاید

±      بلّق /b‚lloq/: صدای ترکیدن حباب

±      بنجیر /banjir/: نوعی دانه‌ی روغنی؛ کرچک

±      بنچه /bonča/: دسته (یک بنچه پول /yak bonča pul/= یک دسته پول)

±      بلغـور /b‚lqŏr/: نوعی ماده‌ی غذایی حاصل از از آرد درشت گندم

±      بلغـوشیر /b‚lqŏšir/: ماده‌ی غذایی حاصل از بلغور و شیر

±      بلو /balu/: زگیل (نوعی عارضه‌ی پوستی)

±      بلیش ماهر /bališmăh‚r/: جانوری شبیه سوسک که بال های سختی دارد

±      بوج‌چه /buj-ča/: لقمه‌ی بزرگ نان در دهان جویدن

±      بودی /budi/: تمام؛ کامل

±      بوشی کیدن /bawši kidan/: شیوه ای از استعمال مواد مخدر

±      بوزم‌غوره /bŏzomqŏra/: نوعی خارپشت با جثه و تیغ‌های بزرگ

±      بوغه /bŏqa/: آمیزش دادن گاو (احتمالا به منظور اصلاح نژاد)

±      بوک /buk/: گونه؛ لپ

±      بولویه /bulvaya/: پرستو

±      بـوی ری /bŏyri/: بیرون؛ خارج هر چیز

±      بیاج /beyăj/: بوته‌ی هندوانه وخربزه

±      بیاخ /biyăx/: گویه ای که برای فراخواندن و تحریک سگ بکار می رود (بیاخ بیاخ)

±      بیتی /bayati/: 1. ابزاری برای درو محصول کشاورزی. 2. دام (معمولا گاو) که به کمک ان گندم و جو درو می کنند

±      بیدم /baydam/: سرما.]نک باد و بیدم[

±      بیغوشbayqu/: {بغوش /baquš/}: جغد

±      بینیج /baynij/: گهواره

±      بییوُ /biyawo/: بیابان

  

پ

مهر نیشابور 

 

±      پابله /păbela/: برگرداندن خاک زمین کشاورزی بوسیله‌ی بیل (شبیه شخم زدن)

±      پا د سف استیه /pă d‚ sef astiya/: پافشاری می‌کند؛ بر موضع خود اصرار می‌کند

±      پال پال کیدن /păl kidan păl/: جاسوسی کردن؛ به حالتی شک برانگیز به دنبال چیزی گشتن

±      پتو /petaw/: جلوی خورشید نشستن و آفتاب گرفتن

±      پتّیخ /p‚ttix/: آشفته؛ پریشان؛ موی پریشان

±      پچّخ زین /paččax ziyan/: باز نشستن؛ بسیار راحت نشستن

±      پچّخ پچّخ کیدن /kidan  paččax paččax/: باز راه رفتن؛ گشاد گشاد گام برداشتن

±      پچّّـوخ /p‚ččŏx/: آکنه؛ جوش صورت

±      پچّخه /pačč‚xa/: عمل و حالت پچّخ زین. ]نک: پچّخ زین[

±   پچّه‌ورملیه /pačč‚-w‚rmaliya/: به کسی گفته می شود که در هر مجلسی و هر کاری چه بی‌دعوت و چه بادعوت داوطلب است.

±      پخ /pax/: صاف؛ تخت (کلش پخه /k‚llaš paxa/: (بالا یا جلو یا بالای) سر او شکلی تخت دارد)

±      پخ پخی /p‚x p‚xi/: قلقلک

±      پرپری /p‚rpri/: پروانه

±   پرپری کیدن (داین) /p‚rpri dăyan/: طعمه قرار دادن یک کبوتر (با تکان دادن او در دست و بالتبع پر زدن وی) برای جلب و صید دیگر کبوترها

±      پرتاو داین /p‚rtăw dăyan/: گذاشتن؛ رها کردن

±      پردس فردا /p‚rdas f‚rda/: پسین فردا؛ دو روز بعد

±      پرنه /p‚rena/: پریروز؛ دو روز پیش

±      پروکیه /p‚rukiya/: پژمرده است (پروک زیه /p‚ruk ziya/)

±      پزینه /pazina/: پله؛ پلکان

±      پسارت /posărt/: زمین آماده‌ی شخم زدن

±      پسلنگ /pasalang/: ول‌گردی؛ هرزگردی؛ بی‌هدف گشتن

±      پسّـوک /passŏk/: ول‌گرد؛ هرزه گرد

±      پشنه /pašna/: ته؛ پاشنه

±      پشو /pešo/: پشتی؛ پیشین

±      پشینگ /p‚šing/: ترشح؛ تراوش؛ پاشیدن

±   پل /pal/: پشته‌های کوچک (دیواره‌های بسیار کوتاه خاکی) که زمین‌های کشاورزی را از هم جا می‌کنند و نیز برای هدایت آب در آبراه به کار می روند.

±      پلتاو /p‚ltăw/: پالتو

±   پلخمون /p‚laxmon/: {تلخمون /t‚laxmon/}: تیر کمان (به شکل Y که معمولا از شاخه ی درختان ساخته می‌شود و تیر آن سنگ است)

±      پلشت /p‚lašt/: کثیف؛ ناشسته؛ بدطینت

±      پلوری /p‚lwari/: دام پروار؛ چاق؛ فربه

±      پلّه /p‚lla/: نصف؛ دو نیم کردن یک چیز

±      پله کیدن /pela Kidan/: گیر دادن؛ تعقیب کردن و رها نکردن

±      پناپسقـول /p‚nă-p‚sqŏl/: پناه‌گاه؛ مخفی‌گاه

±      پنچل /pančel/: پنچر

±      پوچه /puča/: کپک

±      پورچنه /purčana/: پرحرف؛ پرچانه

±      پوزشه تاو مته /puzša tăw m‚ta/: روی بر می‌گرداند؛ بی اعتنایی می‌کند

±      پوفله /pufla/: آبله؛ تاول

±      پـولهر /pŏlhor/: پژمرده

±      پـوس لوک /pŏsluk/: پوست کلفت؛ جان سخت؛ مقاوم

±   پوشته /pušta/: 1. باری که بتوان ان را بر پشت حمل کرد. 2. پشته در زمین های کشاورزی بخصوص باغ‌های مو (انگور)؛ تاق در برابر ناو

±      پولته /pulta/: فیتیله

±      پی روه /pay rava/: زمین کشاورزی بعد از درو ( اغلب در مورد کشت جو و گندم)

±      پیر /piyar/: پدر

±      پی /pay/: پشت؛ ماقبل

±      پیشده /pišde/: دورشو (برای گربه)

±      پیشون /peyšon/: ته؛ انتها؛ عقب

±      پی لینگی /pay-lingi/: پشت پا؛ تکل از پشت

±      پینجله /pinj‚la/: پنجره

±      پینگال /pingăl/: ناخن

±      پیه مزنه /paya m‚zna/: صدای رعد (آذرخش) به گوش می رسد

±       

+ نوشته شده در  ساعت   توسط چوله قزک  | 

 

آ

  مهر نیشابور 

 

±      آزک /ăz‚k/: باز؛ دوباره؛ دیگر بار

±      آق ملّا /aqmlla/: {آق مرزا /ăqm‚rză/} شوهر خواهر

±      آق مرزا: ]نک: آق ملّا[

±      آغشکه /kašăq/: {آغشگه/ăqšga/؛ آغشغه/ăqšqa/}: پنجره‌ی کوچک

±      آغال /ăqăl/: جای نگهداری گوسفندان، در بند کردن چیزی به وسیله‌ی چیز دیگر

±      آو /ăw/: آب

±      آودوزدک /ăwduzdak/: نوعی سوسک

±      آو عینه کیدن /ăw-ayna kidan/: {آو اَینه کیدن}: آراستن و مرتب کردن موی سر با استفاده از آب در جلوی آینه

 

 

الف

  مهر نیشابور

 

±      اتش /atash/: آتش

±      اتش برق /at‚šbarq/: رعد و برق؛ آذرخش

±   اتش گاو /at‚š-găw/: میله‌ ای طویل و نسبتا قطور که برای به هم زدن مواد آتش‌زای داخل تنور یا کوره (مانند هیزم) و برافروخته‌تر کردن آتش استفاده می‌شود.

±      اِ تیم /e-tim/: ای وای! (گویه ای برای بیان تعجب)

±      اتینا /ataynă/: بیهوده

±      اجّاش /ajjăš/: هرگز

±      اجیر /ajir/: بیدار؛ سرزنده؛ سرحال

±   اُ جور کی باد میه و شخه مجمبه /o jur ki băd miya-vo šaxa mojonba/: به این صورت که باد می‌آید و شاخه می‌جنبد ...؛ اوضاع و شرایط حاکی بر این است که ...

±      اخاد /axăd/: همراه؛ با

±      اختلاط کیدن /axt‚lăt kidan/: صحبت کردن؛ گفتگو کردن؛ با هم حرف زدن

±      اخکوک /axkŏk/: چغاله‌ ی زردآلو

±      ارا کیدن /ară kidan/: آرایش کردن؛ آراستن

±      ارده /ar‚da/: {عرده /ar‚da/}: لاستیک خودرو؛ تایر خودرو

±      ارّه /arra/؛ /orra/: زن وقیح و دریده

±      ارونجه /arunja/؛ /runjaă/: یونجه

±      ازا /eză/: ماده‌ی اشتعال زای روی جعبه‌ی کبریت

±      از پوشتی /az pušti/: پشتیبانی؛ حمایت؛ طرف‌داری

±      از دستی /az d‚sti/: عمدا؛ به عمد

±      از رد /az rad/: دنبالِ؛ پشت سرِ

±      از سر وا کیدن /az sar wă kidan/: کار را به پایان رساندن؛ پذیرایی مناسب را به جا آوردن

±      از سر کول افتین /az s‚r kavl aftiyan/: از تدبیر کاری افتادن؛ از  کاری یا چیزی غافل شدن

±      از کلّی صحب /az k‚llay sŏh‚b/: از سر صبح؛ از ابتدای صبح

±      از گلو هم بدر رفتن /az g‚lu ham b‚dar roftan/: با هم کنار آمدن؛ مصالحه کردن

±      استاق /astăq/: گوسفند نازا

±      استقو /ast‚qo/: استخوان

±      اشکاف /eškăf/: کمد دیواری

±      اشکینه آوجیج /aškina-ăwjij/: نوعی غذا (اشکنه)

±      اغوش /aquš/: 1. آغوش. 2. یک دسته گندم یا هر گیاه و محصول درو شده که در آغوش جای گیرد

±      اغیله /aqila/: مشغول کاری بودن؛ مشغله

±      اقراف /aqrăf/: شکاف بزرگ

±      الغاو بلغاو /alqăw-balqăw/: همهمه؛ سر صدای زیاد و نامفهوم

±      الفچ /alefč/: {علفچ //alefč؛ الیفچ/{/alefč: چسبناک

±      القاج /alqăj/: نوعی نخ ضخیم که در بافت قالی کاربرد دارد

±      القشنه /alqošna/: نوعی گِرِه

±      القیشتک /alqištak/: بشکن زدن

±   -َک /-ak/: او (ضمیرپسوند برای سوم شخص در افعال گذشته‌ ی ساده. مثال: هستک /hastak/= او هست؛ گوفتک /guftak/= او گفت)

±      ـَک /-ak/: تو (ضمیر پسوند برای دوم شخص در برخی افعال امر. مثال: وایستک /văystak/= بایست)

±      اله /ala/: سیاه، خشمگین (چشم الگی /肚mal‚gi/: چشم غرّه)

±      اـلّه کیدن /lla kidanŏ/: خم شدن (انسان)

±      الونه /alwana/: نوعی کیسه (شبیه خورجین)

±      اله توک /alatŏk/: {عله توک //alatŏk} بیمار؛ مریض

±      الیز /aliz/: {علیز/aliz/؛ التیز/altiz/؛ علتیز/altiz/}: لگد زدن (حیوانات)

±      الیجک /alijak/: دستکش ضدخار

±      الیف /alif/: قاچ باریک

±      اماج /amăj/: نوعی غذای سوپ مانند

±      امبون /ambon/: کیسه

±      انتیکّه /antikka/: {عنتیکّه /antikka/}: عتیقه؛ آنتیک؛ قدیمی

±      انجی /anji/: {عنجی /anji/}: ذرّه؛ مقدار ناچیز

±      اُنجی /onji/: آنجا

±      انجین /anjiyan/: رشته رشته کردن (انجیدن)

±      اندر /andar/: ناتنی

±      اوسار /awsăr/: افسار

±      اوسنه /avsana/: افسانه؛ قصه؛ داستان

±      ایشتوی؟ /ištŏwi/: چطوری؟؛ حالت چطور است؟

±      ایقزر /iqzar/: این قدر؛ این مقدار

±      ایکّه /ikka/: تنها

±      اینجی /inji/: اینجا

±      اییش /ayiš/: 1. اصطلاحی در کشاورزی؛ 2. خانواده؛ عائله (دو اییشه /du-ayiša/: مردی که دو همسر(خانواده) دارد)

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط چوله قزک  | 

 

ج

نیشابور مهر

 

±      جاجگا کیدن /jăjagă kidan/: 1. فراهم کردن مقدمات کاری. 2. رسمی برگزار کردن؛ برای کاری، تمام گذاشتن

±      جاش دره /jăš dara/: جا دارد؛ بعید نیست؛ محتمل است؛ ممکن است

±      جرجر /jarjar/: صدای باران

±      جرح /jar,h/: داغ دل؛ سوز دل

±      جرگّ و پرگ کیدن /j,r,gg-o-p,r,g kidan/: سوختن (صدای سوختن آتش)

±      جزّک /j,zzak/: حرص دادن کسی را

±      جعده /ja,da/: جاده؛ راه

±      جغرغ /j,qreq/: چرخ پنبه دانه گیری؛ ابزاری برای جداسازی دانه از پنبه

±      جغور بغور /jaqur-baqur/: گوشت سرخ شده و آماده‌ خوردن

±      جفنگ /jafang/: سخن‌خنده دار؛ حرف مزاح‌گونه

±      جگا /jagă/: ظرف (غذاخوری).

±      جل /jal/: پرنده‌ای کوچک

±      جَلد /jald/: {جلت /jolt/}: چابک؛ زرنگ

±      جلّی /j,lli/: {گلّی /g,lli/؛ گلّین /g,llin/}: کوچک؛ خرد

±      جله /jala/: باران تند و شدید

±      جلیزقه /j,lizqa/: جلیقه

±      جمکـوو /jamakŏw/: ابزاری چوبین برای کوبیدن پارچه در هنگام شستن

±      جمل /j,mal/: 1. دوقلو؛ دو قلوهای گوسفندی 2. دو فرد شبیه به هم.

±      جمنده /j,m,nda/: جنبنده

±      جنمّرگ /j,nommarg/: 1. (احتمالا) مرگ به جان. 2. (در اصطلاح عامه) شیطان صفت؛ بازیگوش

±      جیشت /jišt/: زشت؛ بدمنظر؛ کار یا حالت نامطلوب

±      جولد ـوز /j,waldŏz/: سوزن مخصوص دوختن جوال، کیسه گونی و پارچه های ضخیم

±      جوال /j,wăl/: کیسه ای از جنس حاحیم که اغلب برای حمل گندم و جو به‌کار می رفته است.

±      جـوشگر /jŏšgar/: جوش دهنده

±      جـوغ /jŏq/: ابزاری چوبین که در هنگام شخم زدن بر روی گردن گاو مزرعه انداخته می‌‌شود

±      جول‌جول کیدن /jul jul kidan/: تکان خوردن

±      جون /jon/: بدن؛ جان؛ روح و روان.

±      جونه /j,wana/: گاو نر (جوان).

±      جهیل /jahil/: نادان؛ جاهل

±   جیجّین /jijjiyan/: سوختن (جمع شدن یا مچاله شدن یک چیز معمولا از جنس های پلاستیک، فرآورده های پتروشیمی و ... در اثر سوختن؛ مثال: بجیجی /b,jijji/= سوخت)

±      جیر /jir/: کش (دارای حالت ارتجاعی)

±      جیرز /jirz/: درز؛ شکاف؛ جرز

±      جیرق /jirq/: 2. آتش برافروخته. 1.برافروخته؛ پرانرژی؛ سرحال.

±      جیند /jind/: جن

±      جیغ کیدن /jiq kidan/: صدا زدن؛ بانگ زدن کسی را

±      جیغوک /jiqŏk/: کسی که بسار جیغ می کشد ]نک: جغنه /joqna/ [

±      جغنه /joqna/: 1. جغد. 2. کسی که زیاد جیغ می کشد. ]نک: جیغـوک/jiqŏk/[

±      جـووه /jŏwa/: جوی (کوچک) آب (در کشاورزی و باغداری).

 

 

 

چ

نیشابور مهر

 

±      چارچشمی /čăr-č,šmi/: با چهار چشم؛ دقت کردن در دیدن؛ مراقب و ناظر دقیق بودن

±   چایدن /čăydan/: 1. چدن (فلز) 2. ظرفی که در آن برخی مواد خوراکی مانند گوشت، آجیل‌جات و ... را تف می دهند (سرخ می کنند).

±      چاقره /čăqara/: چاه بسار طویل (بلند) و غالبا متروک

±      چاینیک /čăynik/: ظرف گرم نگهدارنده‌ی چای؛ فلاسک

±      چپّو /čeppo/: چوپان

±      چپ‌چرقه /čap-č,rqa/: چشم کلاج؛ چشم تابدار

±      چخت /čoxt/: سقف

±      چخ‌چخ /čax-čax/: گپ‌زدن بسیار؛ یادآوری از گذشته و حال؛ گفت‌وگوی خودمانی. (چخ‌چخ کیدن: گپ زدن خودمانی)

±      چخـوی /čakŏy/: مقنّی؛ چاه کن. (چاه جوی)

±      چدیر /čadir/: چادر

±      چرَ /čara/: روبرو؛ مقابل

±   چر کیدن/kidan čor/: خیره شدن؛ متمرکز کردن حواس از جمله شنوایی بر یک جای یا نقطه به منظور پی بردن به آنچه که می‌گذرد

±      چراغ‌برات /čorăq-borăt/: شب‌های اول نیمه‌ی شعبان که مردمان به زیارت اهل قبور (مردگان) می‌روند

±   چرشاخ /čar-šăx/: ابزاری سنتی برای در معرض باد قرار دادن محصولات (گندم و جو) درو شده به منظور جدا ساختن دانه از کاه (این ابزار شبیه بیل است با این تفاوت که در قسمت سر آن به جای سطح فلزی بیل، چند میله‌ی نسبتا نک تیز پیش بینی شده است که به این میله های اصطلاحا شاخ می‌گویند)

±   چرشو /čar-šaw/: 1. چادر شب 2. پارچه‌ای مربع شکل و ضخیم که لحاف و سایر وسایل خواب را در آن بسته بندی می‌کنند.

±      چرقد /čarqad/: روسری زنانه که چهار‌گوشه است

±      چرمه /čorma/: محل نگهداری دام‌ها، طویله

±      چرنه /čorna/: سر لوله‌ی برخی ظروف مانند قوری، آفتابه، پیت نفت و ...

±      چروا /čarva/: چهار پای؛ خر؛ الاغ

±      چرـوق /čarŏq/: نوعی کفش محلی

±      چز /čaz/: {جز /jaz/} جیرجیرک

±      چشماش ول‌ول منه /č,šmăš v,l-v,l m,na/: با چشمانی شفاف، اشک‌الود و شفاف نگاه می‌کند

±      چشم‌الگی /č,šm-al,gi/: چشم غرّه؛ تهدیدآمیز و خشن نگاه کردن به کسی

±      چشم ملمی /m,lm,li č,šm/: هیز؛ چشم‌چران

±      چغَل /č,qal/: ضخیم و زبر

±      چغِل /č,qel/: ابزاری برای بیختن

±      چغورت /čoqort/: چانه

±      چغـوک /č,qŏk/: گنجشک

±      چغوک‌زرد /č,qŏk-zard/: گنجشکی که بنابر اعتقاد برخی، خبر می رساند(استعاری و افسانه‌ای)

±      چق /čeq/: محل فروش پرندگان

±      چلاک /čalăk/: منتظر فرصت؛ چالاک

±      چلاو‌صفی /č,lăw-safi/: آبکش (مثل: چلاو‌صفی ب افتوه مگه دوسلخه: آبکش به آفتابه می‌گوید تو 2 سوراخ داری!)

±      چل‌بزه /čalbaza/: مسیر رودخانه‌ی بی‌آب

±   چل‌تیکّه /čeltikka/: پارچه‌ی بزرگی که از به هم دوختن تکه پارچه های کوچک مازاد حاصل از خیاطی تهیه می شود و معمولا از آن برای روانداز وسایل خانه، پرده، روی تاقچه، روفرشی، روی انداز وسایل خواب، روفرشی و ... استفاده می‌کرده‌اند

±   چلک /čelak/: ظرف مخصوص حمل نفت (بطور عام مایعات نفتی)؛ پیت نفت. (در این ظرف یک محل در قسمت بالا برای ریختن مایعات و در قسمت کناری ظرف، یک لوله، برای تخلیه ی مایعات، و در کنار (پهلو) دیگر آن یک دستگیره برای حمل و جابجایی راحت آن تعبیه شده)

±      چل‌مرد /čelmard/: کوتوله؛ مرد بسیار کوتاه قد

±      چله /čala/: چاله؛ چاه یا گودال بسیار کوچک و کم‌عمق

±      چم /čam/: 1. جلو؛ محل؛ جایی در محل دید 2. میل؛ گرایش

±      چمبر /čombar/: چنبر؛ حلقه؛ دایره؛ حلقه‌ای که مار به دورخویش می‌زند

±      چمبه /čomba/: کتک

±      چـودار /čŏw-dăr/: دارنده‌ی دام؛ دامدار؛ چوپان

±      چوری /čowri/: النگو؛ زینت‌آلاتی حلقه‌ای که زنان آن را بر ساق دست آویزند.

±      چوک /čuk/: آلت تناسلی بچگانه‌ی مذکر

±      چـوله قزک /čŏl,-qazak/: مترسک

±      چونه /čune/: بله (گویه ای برای تایید)

±      چنق /čanaq/: چانه

±      چنو /č,no/: چنان

±      چنی /č,ni/: چنین

±      چیقذر /čiqzar/: چه اندازه

±      چیکّله /čikk,la/: قطره‌؛ ذرهّ‌ای از مایعات

±      چیلّه /čilla/: چلّه‌ی زمستان؛ زمستان

±   چینگ /čing/: 1. چنگ 2.پنجه‌ی پرندگان 3. بالا یا گوشه‌ی یک چیز (چینگ سر-وق/ăing, sarŏq/: 1. یک گوشه‌ی پارچه‌ی بقچه 2. یک گوشه‌ی روسری).]نک:تینگ/ting/]

±      چینگال /činqăl/: 1. با چنگ؛ با پنجه و ناخن 2. ابزار غذا خوری (چنگال)

±      چینگ د چینگ /čing d, čing/: سر به سر (کسی یا همدیگر) گذاشتن

±      چینگ و لینگ کیدن /čing-o ling kidan/: با بی میلی غذا خوردن؛ کم غذا خوردن

±      چینه /čina/: دانه و ارزن (غذای ماکیان)

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط چوله قزک  | 

 

ح

Neyshabur Mehr

 

 

±      حپّاو /happăw/: بی‌اراده؛ بی‌نظم؛ نادان

±      حپّی شاو /happi-šăw/: صدای عطسه

±      حپکه /hapka/: مات و مبهوت؛ سکته

±      حپّلی‌حپاو /happ,li-hapăw/: بسیار بی‌اراده و بی‌نظم؛ بسیار نادان و نفهم

±      حتل /hatol/: خپل؛ چاغ و گرد

±      حج‌دو‌دو /haj-daw-daw/: نوعی سوسک که حرکات سریعی دارد

±      حجمت /hajamat/: حجامت؛ شیوه‌ی سنتی خارج کردن خون زاید از بدن

±      حجی‌ترسنی /haji-t,rsani/: تهدید نهایی؛ اولتیماتوم

±      حرّای /horrăy/: داد و فریاد

±      حرم‌حرج /harom-haraj/: تباه کردن مال یا هر چیز دیگر؛ اصراف کردن

±   حرم‌مرگ /harom-marg/: دعای مردن به مرگ حرام (گویه‌ای است که در موقعیت عصبانیت به حیواناتی که خللی در روند و نظم زندگی ایجاد کرده یا نافرمانی می کنند، گفته می‌شود)

±      حشه‌داو /haš,-dăw/: کسی که به تعهدات خود در بازی یا کار و ... عمل نمی‌کند و همه چیز را انکار (حاشا) می‌کند

±      حصّه /hassa/: سهم

±      حصیل /hasil/: حاصل؛ دستاورد

±      حلوت /halavat/: آسایش، آرامش

±      حله‌لومبک /hal,lombak/: {هله‌لومبک /hal,lombak/}:  الاکلنگ

±      حلی کیدن /hali kidan/: فهماندن؛ تفهیم کردن. ]نک: د حلیدون اندختن /d, halidon andoxtan/= فهماندن[

±      حندونه /hand,wana/: هندوانه(میوه)

±      حنجلـ ـوق /hanj,lŏq/: نیشگون

±      حلیم دنیک /halim-danik/: نوعی غذای محلی (حلیم) که در ترکیب آن حبوبات پخته شده نقش زیادی دارند

±      حـ‌ ـووربه /hŏwraba/: فریاد و غریو قبل از حمله

±      حـ ـورت کیدن /hŏrt kidan/: سرکشیدن مایعات (خوردن غذاهای آبکب و مایع مثل سوپ)

±      حـ ـوکچه /hŏkča/: سکسکه

±      حـ ـول‌حـ ـول کیدن /hŏlŏl kidan/: سرفه کردن؛ سرفیدن (در اثر سرماخوردگی)

±      حولو /hawlu/: 1. حیاط منزل 2. منزل، سرای

±      حوله /hawala/: حواله

 

خ

Neyshabur Mehr

 

±      خاد /xăd/: خود

±      خادخادی /xădxădi/: خودِخودم

±      خادشه وبای دایه /xădša wa băy dăya/: خودش را باخته؛ تحت تاثیر قرارگرفته است؛ کار را از حد گذرانده است

±      خارجگینی /xarej,gini/: خارجی

±      خاش /xăš/: مادر همسر

±      خاو /xăw/: خواب

±      خپینه /xapiyana/: مخفیانه؛ پنهانی

±      ختم /xat,m/: 1. پایان 2. زرنگ (ختم روزگار: سرد و گرم چشیده‌ی روزگار و زرنگ و ذوفنون)

±      خچار /x,čăr/: فشار

±      خدروا /x,drawă/: 1. گیاهان خود رو 2. جایی که در آن گیاهان خود رو  می‌ید

±      خراس /x,răs/: آسیای دستی

±      خرفچ /x,refč/: کندذهن؛ عقب مانده‌ی ذهنی

±      خرـوس‌دعوا /x,rŏs-da,wă/: مبارزه میان خروس‌ها

±      خروُنه /xarwona/: خارپشت

±      خسور /x,sur/: پدر همسر

±      خشنوک /x,š,nuk/: سُرسُره

±      خطیرجعم /xatirja,m/: خاطرجمع؛ آسوده

±      خفتی /xefti/: سینه‌ریز (زیورآلات)

±      خگینه /xagina/: خاگینه‌ (غذایی از تخم‌مرغ)

±      خلایق /xolăyeq/: مردم

±      خلمه /x,lama/: بره‌ی تازه به دنیا آمده

±      خلی /xali/: خالی

±      خن‌پشو /xanpešo/: خانه‌ی پشتی؛ پستو

±      خنجلیک /x,nj,lik/: {خونجلی /xunj,li/} نیشگون

±      خن‌خمیر /xanx,mir/: خانه خمیر (ویران) (گویه‌ای است دشنام‌گونه)

±      خن‌سـ ـوخته /xan,sŏxta/: خانه سوخته (گویه‌ای است دشنام‌گونه)

±      خُن‌طمع /xont,ma,/: بسیار طمّاع

±      خنوک /x,nuk/: سرد؛ لوس و بی‌مزه؛ بی‌معنی

±      خنه /xana/: 1. منزل؛ سرای 2. اتاق

±      خنه‌وادُ /xanawădo/: دست مریزاد (با مفهومی کنایی و منفی، گویه‌ای برای اعتراض و گلایه‌گذاری و کنایه)

±      خور /xowar/: خواهر

±      خوشگی بالا اووردن /xušgi bălă awurdan/: سرد برخورد کردن؛ رفتاری همراه با بی اعتنایی داشتن

±      خوگـ ـوشی /xawgŏši/: سیلی؛ توگوشی

±      خولـ ـوک /xawalŏk/: خواب‌آلود

±      خونجلی /xunj,li/: ]نک: خنجلیک[

±      خیل /xil/: ماده‌ی مخاطی داخل بینی؛ آب بینی

±      خیلته /xilta/: کیسه‌ی کوچک (که برخی بر گردن آویزند یا در زیر لباس پنهان کنند)

±      خیلّـ ـوک /xillŏk/:  کسی که آب بینی‌اش آویزان است

±      خینجال /xinjăl/: ناخن کشیدن

±      خینگ /xing/: خنگ

±      خیه /xaya/: بیضه؛ خایه

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط چوله قزک  | 

 

 

د

Neyshabur Dialect

 

±       د /d,/: در (د خنه /d,xana/= در خانه)

±      داشگر /dăšgar/: کوزه‌گر

±      دال /dăl/: درخت

±      داو /dăw/: جشن؛ معرکه؛ نوبت؛ میدان؛ مجلس

±      داولُ /dăwlo/: دالان

±      دای /dăy/: ]نک: دفال[

±      د بر کیدن /d,bar kidan/: به تن کردن؛ پوشیدن

±      دچلافت /dočolăft/: به سرعت گرفتن؛ در تنگنا گرفن

±      دچنه /d,čna/: دِشنه؛ دژنه. ]نک: دژنه[

±      د حچل افتین /d, hačal oftiyan/: گیر افتادن؛ در دام افتادن؛ ناخواسته گرفتار کار یا چیزی شدن

±      د حلیدون کیدن /d,halidon kidan/: فهماندن؛ توجیه کردن (دحلیدونش کو /ko d,halidon,š/= به او بفهمان)

±      دختر‌خنه /doxtar xana/: کنیز؛ کلفت

±      دخُندوندن /d,xondondan/: فرو کردن؛ جای دادن. (دخُندوند /d,xondond/= فروکرد)

±      دده /dada/: خواهر

±      دَر /dar/: 1. درب 2. صحرا؛ بیرون (در در /dar dar/)

±      دِر /der/: دیر (مقابل زود)

±      درا /d,ră/: زنگوله‌ی که به گردن حیوانات می‌بندند

±      دربلینگ /darbeling/: در و پنجره

±      دردرا کیدن /derderă kidan/: عجله داشتن؛ دیرگذشتن زمان؛ بی‌تابی

±      دردری /dardari/: اهل گشت وگذار؛ همیشه آماده‌ی گشت و گذار و بیرون رفتن

±      درچه /d,rča/: دریچه. ]نک: دروچه[

±      دروچه /d,ruča/: دریچه؛ پنجره‌ی کوچک؛ درب بسیار کوچک؛ درچه. ]نک: درچه[

±      دروش /d,rawš/: سوزن جوال‌دوزی

±      دژنه /d,žna/:دشنه. ]نک: دچنه[

±      دس‌پچّه /d,spečča/: دست پاچه؛ هول کردن

±      دستاق /dostăq/: دادگستری

±      دس‌تم‌بوی /dos-tom-bŏy/: نوعی خربزه‌ی کوچک با بویی مطبوع

±      دس د بغل کیدن /das d, b,qal kidan/: در آغوش گرفتن

±      د سلاف کیدن /d,solăf kidan/: شروع کردن کار؛ دش اول صبح برای کاسبان و تجار

±      دسته‌حلار /d,st,halăr/: {دسته حلال /d,st,halăl/}: ختنه

±      دعواکـ ـول /da,wă-kŏl/: ستیزه‌جوی؛ منتظر بهانه برای به‌راه انداختن درگیری

±      دفال /defăl/: {دوال /dewăl/؛ دای /dăy/؛ دوار /dewăr/}: دیوار

±      دَق /daq/: سخت و محکم

±      دکُن /dekon/: دکّان؛ مغازه

±      دلاغ /dolăq/: سرماخوردگی چهارپایان اهلی

±      دلوباز /dalvabăz/: ولخرج

±      دلوچه /d,luča/: نورگیر. ]نک: دلوکچه[

±      دلوز /dalwaz/: پارو

±      دلوکچه /d,lukča/: نورگیر (منفذ نور از سقف اتاق). ]نک: دلوچه[

±      دلهـ ـور /dalhŏr/: مترسک

±      دمب /domb/: دم

±      دمبلان /dombalăn/: بیضه‌ی گوسفند

±      دمن /daman/: 1. دامن (لباس زنانه) 2. وسعت؛ دامنه

±      دم‌نغوت /dam-naqut/: اولین قسمت باز قنات

±   دموختین /d,muxtin /: {دموخت/d,muxt/}: مسؤلیت کسی، کاری یا چیزی بر عهده‌ی کسی بودن (گذاردن)؛ سپرده شده. (دموختته /d,muxt,ta/: مسؤلیت او با توست)

±   د مون /d,mun/: {د مو /d,mu/}: درمیان؛ در بین؛ داخل؛ توی. (دمون مردوم تنوک مره /d, mun mordum t,nuk m,ra/= بر سر زبان‌ها می‌افتد)

±      دنوک /danuk/: ]نک: دنیک[

±      دنیک /danik/: {دنوک /danuk/}: حبوبات جوشانده شده

±      دوز /dewaz/: پارو

±      دُوری /dowri/: پشقاب؛ ظرف غذاخوری گرد

±      د ـوشنه /dŏšna/: دیشب؛ شب گذشته. ]نک: دیشو[

±      د ـوغ تلومی /dŏq t,lumi/: دوغی که براثر تکانش در پوست گوسفند پرورده شده

±      د –ول /dŏl/: سطل

±      دولّخت /dullaxt/: {دولّخ/dullax/ }: گرد و خاک

±      دولمک /dulmak/: عنکبوت

±      دله /dala/: هرزه؛ بی قید

±      دمسته /d,m,sta/: {دمنده /d,m,nda/} می بندد

±      دومبله /dumbala/: دنباله؛ آنچه در پی می‌آید؛ ادامه

±      دیره /deyra/: دایره؛ دف بزرگ. (ساز ضربی)

±      دیشو /dišaw/: دیشب؛ شب گذشته. ]نک: د ـوشنه[

±      دیق /diq/: دق کردن؛ از درون خوردن و مردن

±      دیل /dil/: دل؛ قلب؛ شکم

±      دیل‌اندروا /diland,rwă/: دل‌نگران؛ نگران

±      دیلدری /dildari/: دلداری

±      دیل دیل کیدن /dildil kidan/: عدم ثبات در تصمیم گیری؛ دچار دوگانگی بودن یا شدن در انجام کاری

±      دیل‌شـ ـورا /dilšŏră/: دل شوره

±      دیلوا /dilwă/: دل باز؛ فراخ؛ گسترده؛ خوش‌منظره

±      دیل‌ور رد /dil-w,r-rad/: خاطرخواه؛ عاشق

±      دیل ورس /dilwars/: حوصله

±      دیمه /deyma/:1.محصولاتی که بصورت دیم کاشته می‌شوند.2.مقاوم و خود رو

±      دینه /dina/: دیروز

±      دیین /diyan/: دیدن

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط چوله قزک  | 

ص

نیشابور مهر

 

 

±      صق‌دت‌برم /seqd,t berom/: تصدقت گردم

±      صبا /sobă/: فردا صبح

±      صرفه کیدن /s,rfa kidan/: 1. صرفه‌جویی کردن 2. ارزش داشتن؛ ارزیدن

±      صعبو /sa,bu/: صابون

±      صعبه کچل /sa,ba kačal/: صَعوِه (پرنده‌ای کوچک)

±      صـ ـوحب /h,b/: صبح

±      صـ ـوحب شوگیر /hb, šowgir/: آفتاب نزده؛ قبل از طلوع آفتاب

±      صـ ـوحبی /hbi/: امروز صبح

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط چوله قزک  | 

س

Neyshabur Mehr

 

 

±      سبنج /s,banj/: اسپند؛ دانه‌ی سوختنی

±      سبنی /s,bni/: سمنو

±      سر بدر رُفتن /sar b,dar roftan/: سر درآوردن؛ فهمیدن؛ پی بردن به

±      سرپچّه /s,rpačča/: قسمت انتهایی پاچه‌ی شلوار

±      ستُّ پُت کیدن /sott-o pot kidan/: درگوشی صحبت کردن؛ مخفیانه و درو از جمع صحبت کردن؛ با هم زمزمه کردن

±      سرتن /s,rtan/: معادل؛ برابر؛ مساوی

±      سرچلینگ /s,rč,ling/: بر روی پنجه نشستن

±      سر داین /sar dăyan/: رها کردن

±      سرسکُل /sarsakol/: در حالت مریضی؛ در دوره‌ی بیماری

±      سرشیر /s,ršir/: خامه و چربی روی شیر

±   سر گذر /sar g,zar/: محل عبور و مرور مردم؛ محل گذر مردم. (در نیشابور، بطور خاص، محلی (سرچهارراه، دور میدان) که کارگران برای یافتن کار و کارفرما، تجمع می کنند، سرگذر گویند)

±      سرماسرمام منه /s,rmăs,rmăm m,na/: سردم است

±      سرندُ /s,rnedo/: {سرنیدُ /s,rneydo/}: تخته‌ای که خمیر بر آن می گذارند و برای پخت به کنار تنور می برند

±      سرـوق /sarŏq/: بقچه؛ دستمال پیچ؛ پارچه‌ای که در آن غذا، لباس و یا چیز دیگر می‌پیچند

±      سفچه /sofča/: خربزه‌ی نارس

±      سقیچ /s,qič/: آدامس

±      سک‌انگور /s,kangur/: {سکنگور؛ سیک انگور /sikangur/}: انگور وحشی

±      سلاخ /s,lăx/: سوراخ؛ منفذ

±      سلفه کیدن /solfa kidan/: سرفه کردن (سلفیدن. مسُلفی؟ /m,solfi/= سرفه می کنی؟)

±      سلّه /s,lla/: سبد (از جنس چوب و ترکه‌ی درختان)؛ آبکش

±      سمبتی /sombaty/: پرشده و بالا امده

±      سمبُ ساو /somb-o săw/: کندوکاو؛ جستجو

±      سمب‌لک‌لک /somb, lak lak/: نوعی علف

±      سمبـ ـوسه /sombŏsa/: زمین مثلث شکل

±      سمرُق /samaroq/: قارچ

±      سو /sew/: سیب

±      سوزمنی /sewz,m,ni/: سیب زمینی

±      سوا /sewă/: جدا

±      سور /s,wer/: محکم؛ جدی

±      سوره /sowara/: سواره

±      سـوزنا /sowz,na/: سبزی و خرمی؛ محل سبز و پرگیاه و علف

±      سوزی /sowzi/: سبزی

±      سول /sul/: طحال

±      سوم /sum/: محلی که در زمین برای نگهداری گوسفندان حفر می‌کنند

±      سومب /sumb/: سم چهارپایان

±      سیناو /sinăw/: شنا

±      سینجد /sinjad/: سنجد

±   سیه کیدن /siya kidan/: تنظیم سیاهه؛ سیاهه برداری؛ فهرست برداری از اقلام. (بطور خاص سیاهه برداری از اقلام جهیزیه‌ی عروس در آداب و رسوم ازدواج)

 

ش

نیشابورمهر

 

 

±      شاخ‌شنه /šăx-šana/: تهدید؛ ترساندن

±      شاخ کیدن /šăx kidan/: به هم زدن مواد سوختنی آتش با یک میله (مثلا اتش‌گاو)؛ برافروخته کردن آتش

±      شبوش /š,buš/: شپش

±      شبه /š,beh/: شبیه‌خوانی؛ تئاتر مذهبی واقعه‌ی کربلا و ...

±      شپّات /šoppăt/: سیلی؛ کشیده

±      شپلق /šapalaq/: صدای برخورد ناگهانی چیزی به چیز دیگر

±      شتّاح /šattah/: کسی که به دیگران فرصتی برای ابراز عقیده و دفاع از حقوق خود را نمی‌دهد

±      شتُّ پُت کیدن /šatt-o pot kidan/: چاخان نمودن و پر ادعا سخن گفتن

±      شخ /šax/: راست؛ ایستاده

±      شخ‌تروشی /šaxt,ruši/: نوعی گیاه خوردنی (در پختن کوکو (غذا) و عرق آن به عنوان گیاه دارویی کاربرد دارد)

±      شخله /šaxla/: شاخه‌ی درخت

±      شرتَوَ /š,rtawa/: پرآب؛ بی‌مزه و آبکی؛ بی‌رنگ و رو

±      شرّست /šorrast/: صدای ناگهانی ریختن آب

±      شرّیت /š,rrit/: باریکه (تکه)‌ای بسیار نازک از پارچه

±      شرقستی/š,rq,sti/: توگوشی؛ سیلی

±      ششـ ـوک /šašŏk/: کسی که ادرار می کند

±      شعربز /š,arbez/: نوعی الک ریز

±      شکسته /š,k,sta/: تپه‌های متعدد

±   شگستن /š,g,stan/: 1. شکستن. 2. سخن گفتن به گویش یا زبانی دیگر (تیرنی مشگینه /teyrani m,šgina/= به گویش تهرانی سخن می‌گوید)

±      شگمبه /š,gomba/: شکم و دستگاه گوارش حیوانات

±      شگم‌خردو /š,g,m xordu/: شکم کوچک (ناحیه‌ی پایین تر از شکم)

±      شگیرد /šagird/: شاگرد؛ دستیار

±      شل /šal/: چلاق

±      شلّاو /šallăw/: چلاق؛ شل گونه

±      شلپّست /š,loppast/: صدای ناگهانی افتادن چیزی در آب

±      شل‌تمبو /š,ltombo/: کسی که تنبانش (شلوارش) شل و آویزان است؛ تنبل و بی‌مبالات؛ دارای سر و وضع نامرتب و کثیف

±      شلحه /š,lha/: چربی و پیه‌ی حیوانات

±      شلحین /š,lhiya/: پوسیدن. (بشلحیه /b,š,lhiya/= پوسیده است)

±      شلخته /š,laxta/: بی‌نظم؛ نامرتب

±      شلُّ پل کیدن /šall-o pal kidan/: ناکار کردن کسی را؛ علیل و ناتوان کردن کسی را

±      شلوا /š,lwă/: {شروا /š,rwă/}: شوربا؛ سوپ

±      شندرغاز /š,nd,rqăz/: بی ارزش؛ ناچیز. (پول کم؛ درآمد ناچیز)

±      شنگ /šang/: شاد

±      شمکـ ـور /šamakŏr/: چشم‌ها را بستن و با چوب به اطرافیان زدن

±      شمه /š,ma/: شیر اول حیوانات اهلی پس از زایمان

±      شو /šaw/: شب

±      شو /šew/: شیب

±      شو /šu/: شوهر

±      شو چیلّه /šowčilla/: 1. شب یلدا (بطور خاص). 2. شب زمستانی (بطور عام).

±      شوخ /šux/: 1. چرک بدن (ناشی از کیسه کشیدن بدن در حمام). 2. بذله‌گوی؛ کسی که زیاد مزاح می‌کند

±      شـ ـور و شو بزی /šŏr-o šow-bazi/: جنبش و هیاهو؛ شور و شوق بیش از حد

±      شـ ـوره /šŏra/: پوسته کردن پوست سر (بیماری)

±      شـ ـوری /šŏri/: چاشنی شور برای غذا (مثل ترشی)

±      شوگیر /šowgir/: آفتاب نزده؛ قبل از طلوع آفتاب

±      شوله /šawla/: ترکه‌ی درخت

±      شـ ـولّه /šŏlla/: هرچیز شل و لزج؛ نرم و لزج

±      شوندروز /š,wand,rŏz/: شبانه‌روز

±      شونو /šawnu/: {شونی /šawni/}: پارچه‌ی قنداق بچه؛ پوشک

±      شیرزیه /šir-ziya/: از شیر گرفته شده

±      شیشک /šišak/: بره‌ی شش ماهه

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط چوله قزک  | 

ر

نیشابورمهر

 

±      رخ /rax/: لباس؛ رخت

±      رخت /raxt/: 1. لباس 2. گاو آهن

±      رز /raz/: بوته‌ی انگور (مو)

±      رزه /reza/: خرد؛ ذرّه؛ مقدار بسیار کم؛ ریز کردن و قطعه قطعه کردن چیزی (نُن رزه کیدن: قطعه قطعه کردن (ریزِ) نان)

±      رسمو /r,smo/: ریسمان؛ طناب

±      رشغن /r,šqan/: ریشخند؛ مسخره کردن

±   رشـ ـو وَه /r,šŏwa/: سپیده (ماده‌ای ترکیب یافته از مغز حرام گوسفند و سایر مواد که برای چرک‌زدایی از بدن در حمام کاربرد دارد)

±      رفوندن /rofundan/: فرو کردن

±      رواح /rewăh/: روباه

±      روبریی داین /rub,rayi/: روبراهی دادن

±      رـوح /h/: 1. روح (روان) 2. روی (فلز)

±      رودرویسی /rud,rwaysi/: رودربایستی

±      رو دره /ru dara/: آبرومند است؛ قابل ارایه است

±      روک /ruk/: رک؛ سخن و رفتار شفاف و بدون مصلحت اندیشی

±      ریژه /riža/: {روژه /ruža/؛ ریجه /rija/}: بند رخت؛ طناب باریک

±      ریک /rik/: فرجه‌ی دهان؛ لبخند مضحک و کنایی

±      ریکّشه وا کید /rik,kša wă kid/: مضحکانه و معنادار می خندد

±      ریکّته دبند /rikk,ta dab,nd/: نخند

±      ریی کیدن /rayi kidan/: راهی کردن؛ عازم کردن؛ فرستادن

 

 

ز

نیشابورمهر

 

±      زاچ /zăč/: زائو

±      زبُ /z,bo/: {زبُن /z,bon/}: زبان

±      زبک /z,bak/: چانه؛ فک پایین

±      زبک گردُن /z,bak g,rdon/: دهان به دهان گشتن؛ شایعه

±      زپرت /zepert/: بی‌دوام؛ بنیه‌ی ضعف

±      زدّ /zadd,/: زمین محکم و سفت

±      زرآو /zarăw/: ادرار

±      زرجو /zerjaw/: {زرّـوک /z,rrŏk/}: پرحرف

±      زحـ ـول /z,hŏl/: لاغر؛ تکیده؛ مردنی؛ بسیار ضعیف

±      زردک /z,rdak/: هویچ

±      زرنله /z,rnala/: آه و ناله کردن آدم پرحرف

±      زرنیخ /z,rnix/: بیمارگونه و زرد‌ روی

±      زرـوع /z,rŏ,/: آروغ؛ بادگلو

±      زرّّـوک /z,rrŏk/: پرحرف

±   زره کیدن /zera kidan/: پیچیدن نخ به دور قرقره‌ا‌ی که در داخل چرخ خیاطی قرار می‌گیرد و این قرقره از قرقره‌ای که در بیرون چرخ خیاطی (دستی) قرار می‌گیرد متمایز است (تامین نخ زیرین)

±      زغره /z,qara/: بسیار لاغر؛ ریز

±      زفت /zaft/: رقیق؛ کم‌ملات

±      زقروَ /zeqrawa/: مزه‌ای بین ترشی و تلخی (از ترشی به تلخی زده)

±      زقریچ /z,qrič/: بسیار محکم؛ تحت فشار قرار دادن؛ زیاد تابیدن نخ، طناب و ...

±      زق‌زق کیدن /zoq zoq kidan/: سوز کشیدن؛ درد بسیار

±   زگی /z,gay/: سرگین و پهن کهنه و مانده‌ی کف تویله (که از آن به عنوان کود حیوانی (کشاورزی) و گاه به عنوان سوخت کمکی برای تامین گرمای زیر دیگ‌های بزرگ و ... استفاده می شده است )

±      زمی /z,mi/: زمین

±      زمیستو /z,misto/: زمستان

±      زنه /zana/: تراوش آب

±      زنگیچه /z,ngiča/: آرنج

±      زنی /zani/: زانو

±      زور /z,war/: بالا؛ روی

±      زولفی /zulfi/: حلقه‌ای فلزی که زنجیر در روی آن قفل می شود

±      زـوله /zŏla/: سر تپه؛ بلندی

±      زوَله /z,wala/: چانه‌ی خمیر؛ یک قطعه خمیر نان

±      زولی /zuli/: زالو

±      زیپّله‌زیپّاو /zipp,la zippăw/: آبکی؛ بسیار آب‌دار؛ درهم و آمیخته در آب

±      زیرگ /zirq/: مدفوع حیوانات اهلی (زیرگ خر)

±      زیق /ziq/: غلیظ؛ پرملات

±      زینج /zinj/: شیره‌ی خشک درختان (صمغ)

±      زینجـ ـوک /zinjŏk/: چسبناک

±      زینگال /zingăl/: زنگ‌زدگی (اکسیده شدن فلزات)

±      زینه /zina/: {پزینه /pazina/}: پله

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط چوله قزک  | 

ط

نیشابورمهر

 

 

±      طلاق‌برات /t,lăq-b,răt/: طلاق دادن و طلاق گرفتن؛ جداشدن و ترک زندگی مشترک زناشویی

±      طل‌فی /telfi/: طفلک؛ بچه‌ی کوچک

+ نوشته شده در  ساعت   توسط چوله قزک  | 

ف

نیشابور مهر

 

 

±      فتیر /f,tir/: نان پخته شده از خمیر برنیامده (بدون مایه زدن ‌خمیر)

±      فجعه /faj,a/: شادمانی بسیار؛ خوشحالی بیش از حد

±      فجّوی /f,jjowi/: تجسس در باغ‌های میوه پس از برداشت محصول

±      فخ فخ کیدن /f,x f,x kidan/: در بینی صحبت کردن؛ صدا دادن بینی در هنگام خواب

±      فراخ /f,răx/: پرخور؛ گشاده شکم

±      فرت /f,rat/: پارچه بافی خانگی؛ دستگاه بافندگی دستی

±   فرخز /f,rxez/: 1. اختصاص آب روستا برای مصارف خاص و عمومی 2. جمع‌آوری شیر کلی و یکجای اهالی روستا و واگذار کردن به کسی

±      فرز /frez/: گیاهی خود رو (شبیه سبزه)

±      فرزدری /forozdary/: قابل دانستن

±      فرق رفت /fareq raft/: تمام شد؛ به انتها رسید

±      فریشک /frišak/: محصول سبز گندم یا جو که تازه و شاداب است

±      فسّـ ـوک /f,ssŏk/: بهانه گیر و بسار زودرنج

±      فس‌فس کیدن /f,sf,s kidan/: بهانه‌گیری کردن

±      فعله /fa,la/: کارگر؛ عمله

±      فعلگی /fa,l,gi/: انجام دادن کارهای یدی

±      فضله /f,zla/: مدفوع خشک شده‌ی پرندگان

±      فقّوو /f,qqawu/: مربای سنتی و محلی انگور؛ مارمالاد

±      فله /f,la/: غذایی مرکب از شیر و شمه (]نک: شمه[)

 

 

ق

نیشابور مهر

 

 

±      قاش /š/: قاچ

±      قال کیدن /qăl kidan/: به هم ریختن کار، بازی یا برنامه؛ دو به هم زنی

±      قبرجا /qab,rjă/: جای قبر؛ محل دفن شدن

±      قبرقه /qabr,qa/: استخوان دنده

±      قتق /qateq/: کشک سابیده شده با آب

±      قچّاق /qoččăq/: قوی؛ زورمند

±      قچ‌قچ /qačqač/: تکه تکه؛ میوه‌ای که حیوانات تکه‌تکه اش کرده باشند

±      قدیفه /q,difa/: حوله‌ی حمام

±      قرتُ‌قرت /qortoqort/: بلعیدن آب و مایعات با صدا

±      قُرچه /qorča/:  برجستگی یا برآمدگی کوچک و کم حجم

±      قرچُّ قرچ /q,rčč-o q,r,č/: صدای به هم ساییده شدن دندان‌ها یا اشیاء سخت

±      قرشمال /qor,šmăl/: {قرشمار /qor,šmăr/}: کولی؛ غربتی

±      قرص /qors/: محکم؛ خلل ناپذیر

±      قرض و قـ ـویله /qarz-o qŏyla/: قرض‌ها و وام‌های پراکنده و زیاد

±      قرضه /q,raza/: کهنه؛ فرسوده

±      قرقره /q,rq,rq/: اوج آسمان

±      قرکی وردوشتن / qar,ki v,rdoštan/: انگُل کردن

±      قُر کیدن /qor kidan/: بالا آمدن؛ برآمده شدن؛ برجسته شدن

±      قرمست /qormast/: شیطان؛ بازیگوش؛ بدنبال هوای و هوس

±      قرمستی کیدن /qorm,sti kidan/: شیطنت و بازیگوشی کردن؛ مستی کردن

±      قروت /q,rut/: کشک

±      قروتاو /q,rutăw/: اشکنه‌ی کشک

±      قره کیدن /qara kidan/: پرتاب کردن

±      قسیر /qasir/: نازا

±      قشدلی /qoŏd,li/: رشته‌ی آش تفت داده شده

±      قطی /qati/: مخلوط؛ قاطی

±      ققوری /qaquri/: تاج گیاه ریواس؛ گل ریواس

±      قلعه /q,la/: ده؛ روستا

±      قلف /qolf/: قفل

±      قلف /g,lef/: ظرف بزرگ مسی؛ دیگ مسی

±   قلفی /q,lefi/: غذای محلی نیشابور (نوعی کیک سنتی که از خمیر گندم و برخی افزودنی‌ها حاصل می شود و وجه تسمیه‌ی آن احتمالا بخاطر پختن مواد ان در قلف می باشد)

±      قلندر /q,l,ndar/: درویش و بی بند وبار؛ ژولیده

±      قلی /qali/: قالی

±      قلیه /q,lya/: 1. تکه‌ی گوشت 2. گوشتی که بر تابه بریان شده باشد

±      قنده /qonda/: تکه‌ای از پنیر

±      قنفور /qanfur/: فرآورده‌ای  خوراکی و محلی، حاصل از پودرقند، زعفران و دیگر افزودنی‌ها

±      قـ ـوچ /čŏq/: قوچ؛ گوسفند نر

±   قورمه /qawr,ma/: 1. گوشت قرمز که را روغن دمبه (پی گوسفندان)تف داده شده است 2. گوشت نمک سود شده و خشک شده به منظور نگهداری بلند مدت.

±      قورمه شـ ـور /qawr,ma šŏr/: گوشت قرمز تف داده شده‌‌ی نمک زده که روغن آن سرد شده باشد

±      قورنه /qowrana/: غنچه‌ی بزرگ آماده‌ ی شکفتن

±      قولم /gulm/: قناعت

±      قی /qay/: استفراغ؛ پس آوردن غذا

±      قیج /qij/: {قینج /qinj/}: کشیده شدن مایعات لزج و چسبنده

±      قیر داین /qir dayan/: ناز کردن

±      قیل /qil/: قیر (از فراورده های نفتی که برای عایق کردن نفوذ آب در بام ساختمان ها استفاده می شود)

±      قیماق /qaymăq/: چربی روی شیر و ماست

±      قیموشک /qaymušak/: بازی قایم‌باشک

±      قیّه /qiyya/: داد و فریاد؛ زوزه

±      قییم /qayim/: 1. پنهان؛ مخفی 2. محکم

±      قییم زین /qayim ziyan/: محکم زدن

±      قییم کیدن /qayim kidan/: پنهان (مخفی) کردن

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط چوله قزک  | 

ع

neyshaburmehr

 

 

±      عتـ ـولک /,allatŏk/: مصغّر اله تـ ـوک

±      عدل /,ad,l/: درست؛ صحیح؛ خوب

±      عده /,odda/: شمار و عدد

±      عرده /,ar,da/: ]نک: ارده[

±      عرّست /,arrast/: صدای ناگهانی عرعر (خر)

±      عروس /,arus/: 1. عروس (زنی که ازدواج می کند). 2. ساندویچ؛ لقمه‌ی غذا

±      عروس‌بزی /arus bazi/: بازی‎کردن با عروسک

±      عل‌َقول /,alaqawl/: بنا به گفته‌ی

±      عله تـ ـوک /,alatŏk/: ]نک: اله تـ ـوک[

±      علی‌بغم /,alibeqam/: علی‌بی غم (کنایه از فرد بی خیال)

±      علیس /,alis/: مدد خواستن از مولا علی

±      علیش /,ališ/: عوض کردن

±      علفچ /,alefč/: ]نک: الفچ[

±      علّفی /,allafi/: 1. حرفه‌ای سنتی و قدیمی (معمولا خرید و فوش محصولات کشاورزی به‌ویژه گندم و جو)

±      عرقچی /,araqči/: عرقچین؛ نوعی کلاه

±      علتیز /,altiz/: ]نک: الیز[

±      علّاف /,allăf/: معطل؛ بیکار

±      علیز /,aliz/: ]نک: الیز[

±      عنبرت /,anobort/: گلابی

±      عن تیکّه /,antikka/: ]نک: انتیکّه[

±      عنجی /,anji/: ذرّه؛ مقدار کم؛ اندک

±      عنیی /,anayi/: آدم بد و نامطلوب

±      عـ ـوک /,ŏk/: کمر خمیده؛ خم بودن یا نشان دادن یا دیده شدن کمر و قواره‌ی بدن

±      عوُلن /,awolon/: نق زدن

±      عین /,ayn/: مثلِ؛ شبیه به؛ ماننده به

±      عینه /,ayna/: آینه

 

 

غ

Nishapur Mehr

 

 

±      غُرّـوک /qorrŏk/: کسی که غر میزند (نق نق می کند)

±      غُرّ و قزی /qorro qazi/: بلبشو؛ سروصدا

±      غُرّ و قاش /qorro qăš/: عربده‌جویی

±      غزه /qaza/: استخوان انتهایی نزدیک دم بز

±      غطّه خوردن /qotta xordan/: شنا کردن؛ ابتنی کردن

±      غلبر /q,lber/: غربال؛ الک

±      غم‌ندره /qam nedara/: عیبی ندارد

±      غنده /qonda/: پنبه‌ی زده و گردشده

±      غُن‌غُنه /qonqona/: بهانه گیری کردن

±      غویزه /qŏyza/: گوزه‌ی پنبه؛ پنبه‎‌ی ناشکفته که در غلاف است

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط چوله قزک  | 

 

ک

نیشابورمهر

 

 

±      کال /kăl/: رودخانه؛ رودخانه‌ی موسمی

±      کپنک /kapanak/: لباس چوپان؛ پوستین

±      کت /kat/: تخت‌خواب چوبی

±      کتو /ketaw/: سرماخوردگی الاغ

±      کج‌کله‌تاو /kaj-kala-tăw/: گیج خوردن؛ سرگیجه

±      کدُ /kado/: کاهدان؛ انبار کاه

±      کدون /k,dun/: سر

±      کرپه /korpa/: بره‌ی آخر سال

±      کرچوندن /k,rčondan/: چیزی سخت را بین دندان‌ها فشردن (جویدن)؛ دندان‌ها را به هم ساییدن

±      کرّاو /karrăw/: کر؛ کرگونه

±      کرک /k,rak/: بلدرچین

±      کرمه‌جگر /k,rm, j,gar/: چرکین سینه؛ کینه‌ای

±      کروک /k,ruk/: کرچ شدن مرغ

±      کری نمنه /k,rey nemna/: ارزش ندارد؛ به صرفه نیست

±      کسخنه /kasxana/: لانه‌ی پرندگان

±      کشله /k,šala/: کشیده شدن چیزی بر روی یک سطح

±      کفچه /kofča/: ابزاری برای برداشت سبزیجات (شبیه بیلچه)

±      ککه /kaka/: چرک خشک شده (ککه بسته /kaka b,sta/: نمایان بودن چرک بر روی پوست)

±      کلاج /k,lăj/: کسی که چشمش چپ است

±      کلاغ‌غجه /k,lăq-qaja/: سبزه قبا

±      کلپسه /k,lpasa/: مارمولک؛ چلپاسه

±      کلپوره /kalpura/: گیاهی دارویی (برای تسکین و درمان درد شکم و بصورت جوشانده استفاده می شود)

±      کلجـ ـوش /kaljŏš/: کالاجوش؛ اشکنه‌ی کشک

±      کلف /k,laf/: دهان؛ لقمه؛ یک بارباز و بسته شدن دهان جهت گرفتن غذا؛ گاز گرفتن حیوان

±      کلّگی /k,ll,gi/: کلاهک؛ نک؛ حشفه؛ قسمت انتهایی آلت تناسلی مردانه

±      کلّه گذوشتن /k,lla g,zoštan/: خوابیدن؛ گذاشتن سر بر روی بستر. ( رفت کلّه‌شه بگذره: او رفت تا بخوابد)

±      کلّه‌وته /k,ll, wata/: کنایه از کسی که بدون توجه به نظر و شرایط دیگران کارش را نجام می دهد.

±      کل‌محلّق /k,lm,hallaq/: {کل‌ملّق /kalmallaq/}: سر را بر زمین گذاشتن و معلق زدن

±      کلُن/k,lo/: {کلُ /k,lo/} کلان؛ بزرگ

±      کلـ ـوخ‌انداز /k,lŏxandăz/: نوه‌ی نوه (فرزند< نوه< نبیره<کلـ ـوخ‌انداز)

±      بخوابد)

±      کلـ ـوخ‌پرچه /k,lŏxparča/: تکّه‌های ریز کلوخ

±      کماج /k,măj/: قطعه خمیری که برای پخته شدن و خوردن در آتش می اندازند

±      کمای /k,măy/: کما؛ گیاهی کوهی که خاصیت دارویی داشته، بدبو است و گاه در پختن آش از آن استفاده می کنند.

±   کم‌حال /k,mhăl/: 1. مریض؛ بیمار؛ ناخوش احوال 2. روشن یا مات (در مورد رنگ‌ها. مثال: آبی کم‌حال = آبی روشن یا آبی مات)

±      کوجی /kuji/: کجا

±      کوچوک /kučok/: توله‌ی سگ

±      کوخ /kux/: حشره

±   کوره /k,wara/: سبده بافته شده از چوب و شاخه های درخت که اغلب برای حمل میوه در باغات مورد استفاده قرار می‌گیرد

±      کـ ـوز /kŏz/: 1. محل داخلی آغل گوسفندان که برای نگهداری بره‌ها استفاده می شود. 2. اغل گوسفندان که در کوه کنند

±      کوزپسّـ ـوک /k,waz p,ssŏk/: نوعی سوسک درختی که بوی نامطبوعی از خود متصاعد می کند

±      کوک /kawk/: کبک

±      کـ ـو کیدن /kŏw kidan/: جمع کردن؛ برداشتن و رفتن

±      کـ ـول‌کـ ـول کیدن /kŏlkŏl kidan/: کندن و کاویدن

±      کـ ـولوندن /kŏlondan/: کلانیدن؛ کندن؛ حفرکردن

±      کـ ـوله /kŏla/: قدکوتاه؛ کوتوله

±      کونزوه /kunzawa/: آرنج

±      کونه /kuna/: انتها؛ ته

±      کونه کیدن /kuna kidan/: کم آوردن؛ ورشکست شدن؛ از پس تدبیر و اداره‌ی امور برنیامدن

±      کـ ـوینه /kŏyna/: 1. کهنه؛ مستعمل 2. پارچه‌ای مستعمل که برای تنظیف استفاده می شود 3. پوشک بچهی‌ای

±      کیگ /kayg/: کک (حشره)

±      کینگر /kingar/: کنگر (گیاه)

±      کیونی /keywani/: کدبانو؛ خدمتکار زن

 

 

 

 

گ

نیشابورمهر

 

 

±      گال /găl/: رتیل

±      گپ /gap/: سخن (گپ زین /gap ziyan/: سخن گفتن)

±      گدار /godăr/: معبر؛ تل خاک

±      گده /gada/: مزدور

±      گردی /gardi/: معتاد به هروئین

±      گُرگُر کیدن /gor gor kidan/: شعله کشیدن آتش؛ شعله‌ور شدن. (صدای سوختن و شعله کشیدن آتش)

±      گرّگر رُفتن /grr,g,r roftan/: {گرّه رُفتن /